تبليغاتX
جوهر سیاه
تصمیم گرفتم با شمع بنویسم و جوهر خودنویسم را روی کاغذ بریزم...

 در مناظره ۱۸ خرداد، محسن رضايي و محمود احمدي‌نژاد

 اول از همه شايد جالب باشد كه توجه كنيم كه جو ميرحسين موسوي و جنبش سبز تا چه اندازه‌اي افكار احمدي نژاد را درگير خود كرده كه به صراحت محسن رضايي را موسوي خطاب مي‌كند و بلافاصله بعد از آگاهي از اشتباه خود، به «چيز گفتن» مي‌افتد: "چيز مي‌كنيم!" آقاي دكتر مردمي‌نژاد سيلي زمانه اين‌گونه است هنگامي كه حاميانتان تكه كلام مردمي را به سخره مي‌گيرند.

 احمدي‌نژاد تنها با دست‌آويزهايي چون سفسطه و استنتاق و يا بر هم زدن تمركز و تجاوز آشكار از قوانين – و يا به قول موسوي قانون گريزي – از نقدهاي وارده به خود مي‌گريزد. همان‌طور هم كه ديديم در انتهاي وقت مناظره به جاي پاسخ به سؤال رضايي به ناگاه او را به نكته‌اي از صحبت ماقبل خود گسيل مي‌دهد و به اين ترتيب، هم، قاعده ترتيب و نوبت مناظره را مي‌شكند و هم تمركز مناظره را از اتهام وارده به خود برهم مي‌زند و هم مي‌خواهد كه حق صحبت پاياني را از رضايي سلب كند تا مبادا سخني را بدون سفسطه و رفع و رجوع بگذارد! واقعا تضميني نيست كه اين مرد حقوق مردم را هم – آن‌جا كه به نفعش نباشد – بي‌تجاوز بگذارد!

 آقاي احمدي‌نژاد كه خود را كارشناس و مهندس تحليل‌گر مي‌داند در گريز از شاخص‌ها و آمار ارقامي كه براي آن‌ها توجيهي در خورجين پرونده‌هاي خود ندارد، نام شاخص آماري فلاكت را به بازي مي‌گيرد و به وضع مردم نسبت مي‌دهد و تعجب مي‌كند! – اگرچه گويا اندك اندك رو به فلاكت هم هستيم! . و يا گمان مي‌كند كه رگ در خون است! و پس از كشف انرژي هسته‌اي در زيرزمين، طلايه‌دار علم نوين پزشكي مي‌شود. آيا جو در مقابل يك كارشناس نشستن و نقد كارشناسي شدن اين‌قدر سنگين است يا عيان شدن كذب، دروغ‌گوي شجاع؟

 آقاي دكتر مردمي‌نژاد كه خود مهندسيد و مسايل را تحليل مي‌كنيد،تضمين تحليل‌هاي دولت شما كجاست هنگامي‌كه در نهايت توجيه به اشتباه‌هاي محاسباتي و البته بي‌اهميت انواع اشخاص مي‌رسيد، از بودجه گرفته تا آمار كذب؟ آيا جدا اختلاف يك صفر در معادلات كشور گسترده و غني‌اي چون ايران براي شما اين قدر بي‌اهميت است؟ و بعد به آسوده‌گي از مديريت خود و نخبه‌گان كابينه سخن مي‌گوييد؟

 فضاي انتخابات است و بيل و كلنگ‌هاي سرآسيمه‌اي كه به سرعت به بار مي‌رسند! امروز حتي خط‌آهن سيستان به مقصد رسيد، خطي كه ديروز به روايت سيما به زور ديلم و تيشه و زور كارگران به خط مي‌شد! و باز تحليلي و محاسبه‌اي غني، كه خط‌آهن به خط مستقيم چون مار به خود پيچيده بود و لرز داشت - انحرافات فاحش كه حتي به چشم هم مي‌آمد و نياز به تحليل و محاسبه نداشت! خدا به خير كند، در زمان رياست جمهوري چه كسي قطار را از ريل به بيرون تف خواهد كرد و آن‌گاه باز به دكتر مردمي‌نژاد مربوط نخواهد بود، چون دولت پسين آمده است!

 و اما از سخن‌وري در جعبه جادو هم كه بگذريم؛ موتور سواري با افتخار مي‌گويد كه «ديشب را تا 3 صبح بيدار بوده: شيشه ماشين‌هايي را كه تصاوير موسوي روي آن‌ها نصب بوده را پياده مي‌كرده.» ياد صحبت‌هاي رهبر انقلاب مي‌افتم كه مي‌گفت حمايت مردم از كانديداها نبايد باعث اغتشاش شود. و باز ياد صحبت دوستاني كه مي‌گويند به موسوي راي نمي‌دهند چون از حاميان او خوششان نمي‌آيد!

 گمان مي‌كنم اين حاميان يك نفر نيستند كه باعث ترسند، چه، اين جمع جوانان، با تفكرات و عقايد مختلف و گاه ناسازگار با اصول مذهبي و عرفي، نيستند كه به طور مستقيم در كابينه موسوي خواهند نشست – كه به استدلال دزد نمازخوان نمي‌توان از مذهب رو گردان شد. اين اقتضاي بشر است كه از ظني، همرهي مي‌شود؛ كه آن چه مايه ترس است اين است كه امروز، از ترس حاميان دكتر مردمي‌نژاد ماشين خود را با تصوير موسوي نمي‌توانم شب‌هنگام در خيابان رها كنم و فردا روز نه تنها همسر و فرزندم كه خود نيز دل آن نخواهم داشت تا سر كوچه بروم! هنگامي كه بيمار انديشه و فرهنگي، جو را به قدري حامي خود بداند كه با افتخار از نا بخردي و بي‌فرهنگي خود بستايد!

 اما يك نكته مانده كه بسيار مهم مي‌نمايد، راجع به نظر سنجي‌هاي اخير در مورد آرا و جو سازی‌هاي مغالطه‌آميز كه در پيوند زير آمده، اكيدا توصيه مي‌كنم بخوانيد و به دوستان و حاميان سبز هم خبر دهيد.

http://www.yekpanjare.com/2009/06/1525.php

 و پيوندي ديگر به وبلاگ نوميلاد دوستم كه مطالب جالبي را راجع به انتخابات جمع آوري مي‌كند، كه حتما ارزش خواندن را دارد:

http://superb.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 0:45  توسط س.سکوت | 

درآستانه انتخابات رياست جمهوري دوره دهم

تحليلي بر شرايط كنوني با نيم نگاهي به تجربيات گذشته

 

دوستاني كه مرا مي‌شناسند، به خوبي مي‌دانند كه عادت به اين سبك نگارش ندارم، اما حساسيت اين مقطع زماني و تصميم‌گيري ما، مرا بر آن داشت كه سنت نگارشي خود را فعلا كنار بگذارم.

تمام سعي خود را كرده‌ام تا بسيار كوتاه و فارغ از اعداد و ارقام گيج كننده به شرح اوضاع كنوني كشور و عواقب تصميماتمان - براي آينده نه‌چندان دور – بپردازم. بي‌شك مطالبي كه در ادامه مي‌خوانيد خالي از اشكال نيست. بنابراين اميدوارم با نظراتتان مرا آگاه كنيد.

پيشاپيش از حوصله شما براي خواندن تمام اين مطلب سپاسگذارم.

 

پيش از همه به نظرم يادآوري و تاكيد بر دو نكته لازم مي‌نمايد: يكي مبحث شركت يا عدم شركت در انتخابات و دومي شيوه تبليغات منفي كه در ميان جمعي از حاميان بعضي كانديداها مرسوم شده است.

اگر اقشار جامعه ايران را به دو دسته‌ي اصول‌گرا و غير اصول‌گرا تقسيم كنيم، آنگاه دست‌كم تكليف بخشي از مردم مشخص خواهد بود! تقريبا قابل حدس خواهد بود كه آقاي محسن رضايي در برابر آقاي احمدي‌نژاد نخواهد توانست راي چنداني را از آن خود كند؛ مگر منتقدين اصول‌گراي دولت كه ناگزير از حفظ جبهه خود هستند، كه جمع زيادي نخواهند بود.

روي سخن در اين‌جا با نيمه ديگر است كه شامل حاميان اصلاح‌طلبان و باقي مردم است. فارغ از حاميان اصلاح‌طلبان اين جمعيت شامل گروهي از مردم است كه نسبت به شيوه اداره امور و مسائلي از اين دست معترضند و اغلب در نظر دارند اين اعتراض را با عدم حضور خود در پاي صندوق‌هاي راي در روز بيست و دوم خردادماه نشان دهند. اما با توجه به شرايط موجود و تجربه انتخابات پيشين در چهارسال پيش به نظر مي‌رسد كه اين شيوه، روشي منطقي و مناسب براي اعلام اعتراض نيست. چرا كه اين‌گونه اعتراض با تعبير مشاركت چند درصدي ِ بيشتر يا كم‌تر به دلايل اقتصادي و جوي و... در ميان ديگر سهم آرا گم شده و بدان توجه چنداني نخواهد شد و به تجربه ثابت شده كه اين سهم كسري و تفاوت آرا هيچ‌گاه از چند درصد تجاوز نخواهد كرد؛ بنابراين اين روش تنها ما را به تكرار تجربه انتخابات دوره گذشته خواهد رساند، كه جمع زيادي از اصلاح‌طلبان و معترضين، حضور در انتخابات را تحريم كرده و يا راي سفيد حواله صندوق‌ها كردند، در نتيجه تعداد آراي جبهه اصلاح‌طلب كاهش يافته و حاصل به روي كار آمدن آقاي احمدي‌نژاد و افزايش دو چندان سردرگمي‌ها و نارضايتي‌ها در چهار سال گذشته بوده است، كه در ادامه به نقد آن هم خواهيم پرداخت. بنابراين به نظر مي‌رسد كه بهترين انتخاب براي اين دسته، اعتراض از نوع ديگر آن و پيش‌گيري از تكرار تجربه، يعني به عبارتي شركت آگاهانه در انتخابات است كه منجر به حركتي اگرچه آهسته و تدريجي اما يك‌نواخت و ممتد به سوي اصلاح ناملايمات و نامطلوبات مي‌شود.

و اما، در ميان مردم  گه‌گاه مشاهده مي‌شود كه جمعي براي بالا بردن احتمال پيروزي نامزد انتخاباتي مورد حمايت خود اقدام به برخي تخريب‌هاي بي‌مورد و فاقد اصول منطقي مي‌كنند، از جمله مسايل طنزگونه و از اين دست يا برخي كليپ‌هاي موبايلي، نامه‌ها مطلب‌ها و يا ليست‌هايي با منابع و اعتبار نامعلوم. به نظر مي‌رسد كه اين روش شكل جالبي از تبليغات نباشد چرا كه عموما مسايل فاقد بنيان منطقي، نشست فكري نداشته و در موارد تاثير گذاري هم اثرات گذرا داشته و هم، لزوما تاثير مورد نظر را نخواهند داشت. به عنوان مثال در دوره حاضر كه از هر دو جناح، دو نامزد در انتخاب شركت كرده‌اند با تخريب نامزدي از جناح مقابل آيا تضميني براي جذب راي براي نامزد مورد نظر شخص وجود دارد؟ مثلا با تخريب چهره آقاي احمدي‌نژاد آيا امكان نخواهد داشت شخص – به جاي آقاي موسوي – به سوي آقاي كروبي جذب شود؟ بنابراين به نظر مي‌رسد اين شيوه فارغ از درستي، جوان‌مردي و چگونگي، روش معقولي براي جذب آرا نيست. ضمن اين‌كه معروف است: «هر كسي كه شمشيري مي‌كشد با همان شمشير هم كشته خواهد شد.»

 

اكنون با در نظر داشتن موارد بالا به بررسي نامزدهاي باقي‌مانده مي‌پردازيم:

با حضور آقاي كروبي و حمايت برخي از گروه‌هاي جبهه اصلاح‌طلب از ايشان و هم‌چنين حضور و حمايت برخي از افراد آشنا و شاخص از متفكرين و روشن‌فكران و هم‌فكران آقاي خاتمي در كنار ايشان، جمعي از مردم به حمايت ايشان پرداخته و غيبت بيست ساله مير حسين موسوي و افراد حامي كروبي را دليل اين حمايت و كارآمدي وي قرار مي‌دهند. اما توجه به اين نكته الزامي مي‌نمايد كه در مقابل غيبت ميرحسين موسوي، مهدي كروبي نيز سابقه اجرايي خاصي در مقياس كشوري ندارد و بارزترين سابقه او يك دوره رياست مجلس بوده كه البته مبين مديريت اجرايي نمي‌تواند باشد. در حالي كه همه‌گي به روشني مطلع هستيم كه در گير و دار هشت سال دفاع مقدس و با وجود منابع نفتي بسيار محدود و قيمت ناچيز بشكه‌اي حدود هفت دلار كه البته حدود نيمي از آن صرف تجهيز و پشتيباني از جبهه‌هاي جنگ مي‌شد، ميرحسين موسوي به عنوان آخرين نخست وزير كشور توانست نرخ تورم را به خوبي كنترل و اوضاع اقتصادي را در شرايطي متعادل نگه داشته و رفاه مردم را با توزيع كالابرگ‌هاي حساب‌شده و به موقع در حد قابل قبولي نگه دارد و اين مسئله چيزي نيست كه بتوان ناديده گرفت – حتي بعد از بيست سال!

هم‌چنين به نظر مي‌رسد براي كارآمدي يك سامانه تنها وجود افراد لايق و كارآمد در ساختار آن كافي نباشد، بلكه نياز به يك شخص قوي و تمام كننده در راس آن به عنوان مغز متفكر و هدايت كننده‌ي آن الزامي است؛ با توجه به اين مسئله و هم‌سو بودن مهدي كروبي و ميرحسين موسوي از لحاظ جناح‌بندي، همچنين اشاره تلويحي آقاي كرباسچي در مصاحبه‌اي با خبرگذاري BBC فارسي مبني بر گرايش و جذب تيم مهدي كروبي به سمت ميرحسين موسوي درصورت پيروزي وي در انتخابات واضح است كه گروه ميرحسين موسوي و كابينه‌اش خالي از نيروهاي موثر نخواهد بود.

اقتصاد ايران به تاثير از اقتصاد بيمار جهان در حال حاضر در تب و تابي بحراني به سر مي‌برد، اگرچه بارها از سوي دولت محترم اعلام شد كه اقتصاد ايران به دليل تحريم‌ها و بسته بودن و عدم وابستگي به اقتصاد جهاني از اين خطر مصون بوده است، اما حقايق موجود مؤيد اين موضوع نيستند. حقيقت اين است كه اين انزوا فقط باعث تاخير و تغيير شكل اين بحران شده است و نه مهار آن، درست مثل زلزله اخير در سواحل غربي آمريكا كه باعث ايجاد سونامي در سواحل شرقي آسيا شد. حال اين سونامي به تدريج در حال بروز و نزديكي است: رشد نرخ تورم، افزايش بيكاري، تعديل بيش از نيمي از نيروهاي بساري از صنايع خصوصي كشور و... تنها گوشه‌اي از علايم اين سونامي است كه به سرعت در حال رسيدن به سواحل اكثريت مردم جامعه ما مي‌باشد.

شرايط موجود بي‌شباهت به شرايط اقتصادي زمان هشت سال جنگ ايران و عراق نيست، كه خود مديري توانا و لايق را مي‌طلبد. همچنين به مطالب بالا حمايت برخي از اصول‌گرايان از ميرحسين موسوي را هم بايد افزود كه خود امتياز درخور توجهي براي ايشان در سياست گزاري و اجراي سياست‌هاي دولت آينده ايشان است.

در سمت ديگر عمل‌كرد دولت آقاي احمدي‌نژاد قرار دارد كه به گفته خود ايشان بر اساس كار هيئتي و فارغ از اصول تشكيلاتي و مديريتي، مشغول فعاليت است كه همين نكته باعث افزايش آشفته‌گي امور مي‌گردد. بايد به اين مسئله توجه داشت كه كار هيئتي در بهترين حالات خود تنها پاسخ‌گوي نيازهاي اجتماعات كوچك و نيروهاي داوطلب اين اجتماعات – درست مثل همان هيئت‌هاي عزاداري – است نه منسب بزرگ مديريتي چون رياست جمهوري كشور مستعد و توانمندي مانند ايران! در اين راستا حتي مي‌توان به انحلال سازمان‌ها و نهادهاي حساس همانند سازمان برنامه و بودجه – كه خود قلب سامانه مالي هر دولتي است - اشاره كرد كه خود باعث افزايش نابساماني مالي در ساختار دولت و عدم شفافيت هزينه‌ها، غير اصولي شدن بودجه‌بندي، افزايش فساد مالي و البته اخيرا گم شدن ميلياردي بودجه شده است.

از سوي ديگر عدم  شفافيت و اجرايي نشدن وعده‌هاي انتخاباتي آقاي احمدي‌نژاد از جمله معرفي مفسدين اقتصادي يا مسئله پوشش جوانان و گشت ارشاد و از اين دست كه همه‌گي به صراحت مورد تاكيد ايشان در تبليغات انتخاباتي دور پيشين بودند نيز مورد سوال است.

در بخش صنايع هم به نظر نمي‌آيد كه سرمايه گذاري مفيد وكارآمدي صورت گرفته باشد و بودجه‌ها از جاهاي ديگري چون اجراي سهام عدالت، نقدي كردن يارانه‌ها، كمك به كشورهاي همسايه، واردات غير اصولي – كه البته خود باعث بروز مشكلاتي در زمينه كشاورزي و صنعت شده است - سردرآورده‌اند. البته گزارشات و آمار و ارقامي در رابطه با رشد صنايع و از اين دست مكررا ارايه شده كه در اين رابطه نيز نامه سرگشاده اسحاق جهانگيري، وزير سابق صنايع و معادن در مورخه دوازده اسفند سال هشتاد و هفت – كه در رابطه با آمار ارقام غيرمنطقي و غير قابل قبول و عدم خلق‌الساعه بودن صنايع و توليدات آنها بوده است و خاطر نشان‌كرده كه در اكثر موارد دولت‌ها دست‌چين كننده ميوه درخت دولت‌هاي پيشين و وام دار آنهايند نه تكذيب كننده و طلب‌كار آنها - و اشخاصي از اين دست قابل تامل است.

از ديگر انتقاداتي كه به صراحت و به تكرار به دولت آقاي احمدي‌نژاد وارد است، پس خوردن دست متفكرين و روشنفكران به ويژه دانشمندان علوم انساني از درها و كنگره‌هاي دولت است؛ چه نامه‌هاي سرگشاده و سربسته بسياري از جمع اين طبقه از اجتماع در اين چهار سال بوده كه از پشت درهاي گوش‌هايي كه بدهكار نبوده برگشته بي‌آن‌كه توجهي درخور شان بدان‌ها شود.

سخن آخر اين‌كه كاري نكنيم و تصميمي نگيريم كه در آخر كار به قول آقاي خاتمي: «در خودمان، خود گوييم و خود خنديم و خود مرد هنرمند باشيم» در حالي كه حقيقت چيز ديگري باشد.

 

http://www.mirhussein.com   سايت اختصاصي ميرحسين موسوي

http://www.ghalamnews.ir     سايت رسانه اينترنتي مير حسين موسوي

http://www.kalemeh.ir         سايت خبري و تحليلي حامي مير حسين موسوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:47  توسط س.سکوت | 

هر انجمن که از عقل تهی شد، از جهل انباشته شود؛ آن‎چنان خورشید که فرو گردد، سرما و گمراهی حاکم می‎شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 22:53  توسط س.سکوت | 

و بترسيد از آن روزي كه گره كار خلايق را به دستان بي‌كفايت شما راه چاره باشد آنگاه شما گره را نگشوده، گره‌اي هم بر آن افزون كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 13:11  توسط س.سکوت | 
و بشارت ده، آنان را كه مي‌فهمند
 به كشف گوهري بزرگ.
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 10:25  توسط س.سکوت | 
درود...
(طفلك شهيد شد!)
- مي‌خواست سخن بگويد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:22  توسط س.سکوت | 
نرم‌نرمك...
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 21:41  توسط س.سکوت | 

وايتكس را بر مي‌دارم...

مي‌ريزم روي فرش:

          يا ردپايت پاك مي‌شود،

          يا تار و پود فرشم مي‌پوسد!

- اما در ته دل مي‌دانم؛

وضع بدتر خواهد شد:

          رنگ گل‌هاي قالي با ردپايت درخواهد آميخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:23  توسط س.سکوت | 

<سيزده!>

 

<يك>

خداحافظ!

- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -

حال قدم زدن روي پشت‌بام را داري؟

انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم مي‌كني.

<\يك>

 

 

<دو>

سيزده طبقه را - با اشتياقي عجيب!

         فرو آمد...

و دوازده روز را در كش و قوسي گنگ

                                 - ميان سيزده پزشك و پرستار -

                                             -- بي‌هوش --

                                                         سپري كرد

و در سيزدهمين روز كه چشم گشود

تازه فهميد كه او سيزده ماه

و سيزده روز

و سيزده ساعت پيش بوده كه تركش كرده!

به سوي مقصدي نامعلوم

در پشت كوه‌هاي سيزده‌گانه

كه شايد پاي سيزده ماهه‌ي شتران هم بدان جا نرسد

و تصميم گرفت

كه به نشانه،

سيزده گل زرد ِ سيزده پر را

         در گلدان جلوي ايوان طبقه دوازدهم بكارد

 

و تازه بعد از سيزده سال بود

كه مي‌فهميد كه چرا ساعت ِبزرگ ِشماطه‌دار ِقديمي ِ

                     پايين ِ پله‌هاي ِچوبي ِ خانه‌ي ِ مادربزرگ

- كه آن هم سيزده‌تاست -

         هر نيمه شب تنها با

         دوازده زنگ به پيش‌باز فردا مي‌رود

- به وقت گرينويچ،

دهكده‌ي سرسبز كوچكي كه مي‌گويند

صدوشصت‌ونه درخت اطرافش را فرا گرفته‌اند

         و

تا سيزده كيلومتري آن هيچ آبادي‌اي نيست –

 

و برايش جالب بود كه حتي،

         بهار در پايان دوازدهمين ماه سال آغاز مي‌شود!

 

و به يادآورد...

         كه سيزده ساله بود كه پاي يك درخت صدوشصت‌ونه ساله

                                 عاشق شد...

         و او گفت كه سيزده سالگي سن خوبي براي عاشق شدن نيست.

اما او سيزده سال دوام آورد و پاي حرفش ايستاد

                                 كه سيزده هم عدد خوبي‌ايست براي شماره‌ي

                                 مرغ عشق‌هاي توي قفس باغ‌وحش

 

 

و هر روز سيزده نوبت

         با خودش جدول ضرب تمرين مي‌كرد:

                                 سيزده، سيزده تا؟

         و بعد هم سيزده را با آن جمع مي‌زد!

شايد چون نمي‌خواست صدوهشتادودو سالگي آن درخت را به ياد بياورد.

<\دو>

 

<\سيزده!>

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 23:41  توسط س.سکوت | 

خداحافظ!

- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -

حال قدم زدن روي پشت‌بام را داري؟

انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم مي‌كني.

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 18:27  توسط س.سکوت | 

<چند...>

 

<1>

ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،

ترسم ریخت...

وقتی همان را هم بستی!

<1\>

 

<2>

شیشه‎ها را تمیز نکن!

می‎خواهم یادم باشد،

که میان من و تو همواره مرزی‎ست،

- هم اگر مقدس باشد یا ...

<2\>

 

<3>

تو خود داستانی!

بی‎واسطه،

تو را قلم زدن چگونه؟

ای روشن! - که هر روز خویش را از نو می‎نگاری،

روزی هم ما را در کوچه‎ی رویاهامان قدم بزن...

<3\>

 

<\چند...>

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:50  توسط س.سکوت | 

آرام باش!

آرام باش!

نمي‌فهمند! بگذار تا نفهمند...

آن‌كه تا كنون دست بر هُرم ِ آتش داشته تا از سوز ِسرما خشك نشود، نمي‌فهمد كه سوختن يعني چه، پروانه را نمي‌فهمد، بال رنگي را نمي‌فهمد، دار و ندار را نمي‌فهمد.نمي‌فهمد پروانه‌اي را كه به شوق شعله درون آتش شود  و به جاي جانش تنها بال و پرش بسوزد، نمي‌فهمد پروانه بي‌بال را كه جز كرمي نيست...

نمي‌فهمند عشق را، نمي‌فهمند درد را...

آرام باش!

آرام باش!

بگذار ما در آرامش خود تنها كساني باشيم كه در شعله شمعي خاموش سوختيم. اين درد – شايد – تقديري بود روي پيشاني سرنوشت ما، پس بگذار در جان‌مان رخنه كند و تاروپودش را هم بسوزد. اين مردمان – كوچه و بازار – كه ديگر عادت به عشق‌هاي كاغذي كرده‌اند، از شعله – جز كلمه‌اي روي كاغذ – و از عشق – جز توهمي پوچ و مبهم – چيزي نمي‌فهمند:

مي‌خوانم:

 

"دارا و سارا خوشبخت شدند...

در اين عصر عاشقانه‌هاي روي جلد!

حسود مي‌شوم:

آقا ببخشيد:

شما دختر ساده نداريد؟"

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 15:52  توسط س.سکوت | 

زود مرنج پريشفته‌ي من! – پريگون ِ پريشان ِ آشفته‌ي من! – زود مرنج، بگذار احساس دلت نفسي تازه كند و انديشه‌ات گامي از مسكن چون قالب خويش - به تن در كرده – فراتر رود؛ لختي بيانديش...

اين عادت بشر است كه زود قضاوت كند و خود را از زير بار آشفته انديشه‌هاي ناسامان كه هر آينه به سوي او مي‌تازند، وا رهاند – بسا ديده‌اي مردماني را كه همه‌ي آن‌چه را كه سال‌ها از پس هم با مشقت بسيار ساخته و پرداخته‌اند، آني، متلاشي مي‌كنند بي‌آن‌كه نظري به عمارت شكوه‌مند خويش افكنده باشند. و چون در شگفت، از اين كردار مي‌پرسي، مي‌شنوي: «بگذار تكليفمان با خودمان مشخص باشد! تا كي چند و چون، كه چه بوده و چرا؟» يا به عادت: «مرگ يك‌بار و شيون...»؛ بي‌آن‌كه حتي باري به اين مثل انديشيده باشند – اين‌ها نشخوار ته‌مانده‌ي انديشه‌هاي خشك اما گنديده‌ايست، كه بهايي براي انسان قايل نيستند: هر پس‌ماندْانديشه‌اي كه پيش روي فكرشان آيد مي‌بلعند بي‌آن‌كه بنياني را برايش جستجو كرده باشند. تو خود را اسير اين روشن‌بيني‌هاي كور مكن؛ ايمانت را در برابر تاراج خزان انديشه‌هاي مسموم – كه نمي‌آيند مگر روح و جانت را مسموم و آلوده سازند و ذره ذره‌ي اعتقادت را به تاراج برند - به‌خود وا مگذار و همواره به ياد داشته باش كه «اطمينان – اگرچه خود چشمه‌اي جوشان – قطره‌قطره مي‌چكد و – اگرچه اقيانوسي ژرف – به يك‌باره تهي مي‌گردد.»

همواره بيانديش و بسنج، شايد كه آن‌چنان نبوده كه گويا مي‌پنداري؛ زماني را بياساي، تا انديشه‌ات فرصتي را براي لمس آن‌چه كه هست بيابد...

زود مرنج و از خشم و دل‌گيري كاري مكن...

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:26  توسط س.سکوت | 

<تبريك‌واره!>

گويا اين روزها بايد تبريكي گفت و دستي فشرد – شايد هم گاهي به گرمي به آغوش كشيد و روي بوسيد. رسم است انگار، هر وبلاگي كه بروي سخن از نوروز و بهار و تازگي‌ست.

اما نوروز و بهار به تنهايي چه واقعه‌ي شگرفي مي‌تواند باشد؟ هنگام كه ما هنوز بر كهنه سنگلاخ اشتباه‌هامان – ابلهانه – پاي مي‌ساييم. گويا نوروز هم ديگر برايمان تكراري شده سالانه، براي جشن و سرور – آن هم به قول نادرابراهيمي، «از سر عادت، نه از سر ارادت» - بريز و بپاش و برو و بيا و هزار دردسر ديگر كه از كنار اين ريشه – كه گويا در افكارمان پوسيده و ديگر آن سنت هميشه نو ديگر نيست – جوانه مي‌زنند و سر مي‌كشند…

نيز نمي‌شود بي‌تفاوت بود و اين انقلاب بهاري را ناديده گرفت…

ساده مي‌گويم:

زمان برباد رفته‌تان تسليت – زمان نامده‌تان شادباش

<\تبريك‌واره!>

 

 

          لعنت…

          …هرچه كه پازل است را.

          جاي خالي اين قطعه را هيچ‌چيز ديگر پر نمي‌كند.

          كاش آدم‌ها هم موزاييك بودند!

 
 
+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 11:54  توسط س.سکوت | 

و رفتيم...

  تا در افق براي هم نقطه شديم.

 

و چه كودكانه هندسه نمي‌دانستيم:

    خط نقطه را مي‌بلعد، بي‌آنكه بزرگتر شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 16:55  توسط س.سکوت |