تبليغاتX
جوهر سیاه

جوهر سیاه

تصمیم گرفتم با شمع بنویسم و جوهر خودنویسم را روی کاغذ بریزم...

آیه جعلی 3

هر انجمن که از عقل تهی شد، از جهل انباشته شود؛ آن‎چنان خورشید که فرو گردد، سرما و گمراهی حاکم می‎شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 22:53  توسط س.سکوت  | 

آيه جعلي 2

و بترسيد از آن روزي كه گره كار خلايق را به دستان بي‌كفايت شما راه چاره باشد آنگاه شما گره را نگشوده، گره‌اي هم بر آن افزون كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 13:11  توسط س.سکوت  | 

آيه تبشير - سوره فهم

و بشارت ده، آنان را كه مي‌فهمند
 به كشف گوهري بزرگ.
+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 10:25  توسط س.سکوت  | 

درود

درود...
(طفلك شهيد شد!)
- مي‌خواست سخن بگويد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 0:22  توسط س.سکوت  | 

خوش به حال روزگار!

نرم‌نرمك...
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 21:41  توسط س.سکوت  | 

وایتکس!

وايتكس را بر مي‌دارم...

مي‌ريزم روي فرش:

          يا ردپايت پاك مي‌شود،

          يا تار و پود فرشم مي‌پوسد!

- اما در ته دل مي‌دانم؛

وضع بدتر خواهد شد:

          رنگ گل‌هاي قالي با ردپايت درخواهد آميخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:23  توسط س.سکوت  | 

سیزده

<سيزده!>

 

<يك>

خداحافظ!

- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -

حال قدم زدن روي پشت‌بام را داري؟

انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم مي‌كني.

<\يك>

 

 

<دو>

سيزده طبقه را - با اشتياقي عجيب!

         فرو آمد...

و دوازده روز را در كش و قوسي گنگ

                                 - ميان سيزده پزشك و پرستار -

                                             -- بي‌هوش --

                                                         سپري كرد

و در سيزدهمين روز كه چشم گشود

تازه فهميد كه او سيزده ماه

و سيزده روز

و سيزده ساعت پيش بوده كه تركش كرده!

به سوي مقصدي نامعلوم

در پشت كوه‌هاي سيزده‌گانه

كه شايد پاي سيزده ماهه‌ي شتران هم بدان جا نرسد

و تصميم گرفت

كه به نشانه،

سيزده گل زرد ِ سيزده پر را

         در گلدان جلوي ايوان طبقه دوازدهم بكارد

 

و تازه بعد از سيزده سال بود

كه مي‌فهميد كه چرا ساعت ِبزرگ ِشماطه‌دار ِقديمي ِ

                     پايين ِ پله‌هاي ِچوبي ِ خانه‌ي ِ مادربزرگ

- كه آن هم سيزده‌تاست -

         هر نيمه شب تنها با

         دوازده زنگ به پيش‌باز فردا مي‌رود

- به وقت گرينويچ،

دهكده‌ي سرسبز كوچكي كه مي‌گويند

صدوشصت‌ونه درخت اطرافش را فرا گرفته‌اند

         و

تا سيزده كيلومتري آن هيچ آبادي‌اي نيست –

 

و برايش جالب بود كه حتي،

         بهار در پايان دوازدهمين ماه سال آغاز مي‌شود!

 

و به يادآورد...

         كه سيزده ساله بود كه پاي يك درخت صدوشصت‌ونه ساله

                                 عاشق شد...

         و او گفت كه سيزده سالگي سن خوبي براي عاشق شدن نيست.

اما او سيزده سال دوام آورد و پاي حرفش ايستاد

                                 كه سيزده هم عدد خوبي‌ايست براي شماره‌ي

                                 مرغ عشق‌هاي توي قفس باغ‌وحش

 

 

و هر روز سيزده نوبت

         با خودش جدول ضرب تمرين مي‌كرد:

                                 سيزده، سيزده تا؟

         و بعد هم سيزده را با آن جمع مي‌زد!

شايد چون نمي‌خواست صدوهشتادودو سالگي آن درخت را به ياد بياورد.

<\دو>

 

<\سيزده!>

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 23:41  توسط س.سکوت  | 

خداحافظ!

- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -

حال قدم زدن روي پشت‌بام را داري؟

انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم مي‌كني.

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 18:27  توسط س.سکوت  | 

<چند...>

 

<1>

ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،

ترسم ریخت...

وقتی همان را هم بستی!

<1\>

 

<2>

شیشه‎ها را تمیز نکن!

می‎خواهم یادم باشد،

که میان من و تو همواره مرزی‎ست،

- هم اگر مقدس باشد یا ...

<2\>

 

<3>

تو خود داستانی!

بی‎واسطه،

تو را قلم زدن چگونه؟

ای روشن! - که هر روز خویش را از نو می‎نگاری،

روزی هم ما را در کوچه‎ی رویاهامان قدم بزن...

<3\>

 

<\چند...>

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:50  توسط س.سکوت  | 

آرام باش!

آرام باش!

آرام باش!

نمي‌فهمند! بگذار تا نفهمند...

آن‌كه تا كنون دست بر هُرم ِ آتش داشته تا از سوز ِسرما خشك نشود، نمي‌فهمد كه سوختن يعني چه، پروانه را نمي‌فهمد، بال رنگي را نمي‌فهمد، دار و ندار را نمي‌فهمد.نمي‌فهمد پروانه‌اي را كه به شوق شعله درون آتش شود  و به جاي جانش تنها بال و پرش بسوزد، نمي‌فهمد پروانه بي‌بال را كه جز كرمي نيست...

نمي‌فهمند عشق را، نمي‌فهمند درد را...

آرام باش!

آرام باش!

بگذار ما در آرامش خود تنها كساني باشيم كه در شعله شمعي خاموش سوختيم. اين درد – شايد – تقديري بود روي پيشاني سرنوشت ما، پس بگذار در جان‌مان رخنه كند و تاروپودش را هم بسوزد. اين مردمان – كوچه و بازار – كه ديگر عادت به عشق‌هاي كاغذي كرده‌اند، از شعله – جز كلمه‌اي روي كاغذ – و از عشق – جز توهمي پوچ و مبهم – چيزي نمي‌فهمند:

مي‌خوانم:

 

"دارا و سارا خوشبخت شدند...

در اين عصر عاشقانه‌هاي روي جلد!

حسود مي‌شوم:

آقا ببخشيد:

شما دختر ساده نداريد؟"

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 15:52  توسط س.سکوت  | 

زود مرنج!

زود مرنج پريشفته‌ي من! – پريگون ِ پريشان ِ آشفته‌ي من! – زود مرنج، بگذار احساس دلت نفسي تازه كند و انديشه‌ات گامي از مسكن چون قالب خويش - به تن در كرده – فراتر رود؛ لختي بيانديش...

اين عادت بشر است كه زود قضاوت كند و خود را از زير بار آشفته انديشه‌هاي ناسامان كه هر آينه به سوي او مي‌تازند، وا رهاند – بسا ديده‌اي مردماني را كه همه‌ي آن‌چه را كه سال‌ها از پس هم با مشقت بسيار ساخته و پرداخته‌اند، آني، متلاشي مي‌كنند بي‌آن‌كه نظري به عمارت شكوه‌مند خويش افكنده باشند. و چون در شگفت، از اين كردار مي‌پرسي، مي‌شنوي: «بگذار تكليفمان با خودمان مشخص باشد! تا كي چند و چون، كه چه بوده و چرا؟» يا به عادت: «مرگ يك‌بار و شيون...»؛ بي‌آن‌كه حتي باري به اين مثل انديشيده باشند – اين‌ها نشخوار ته‌مانده‌ي انديشه‌هاي خشك اما گنديده‌ايست، كه بهايي براي انسان قايل نيستند: هر پس‌ماندْانديشه‌اي كه پيش روي فكرشان آيد مي‌بلعند بي‌آن‌كه بنياني را برايش جستجو كرده باشند. تو خود را اسير اين روشن‌بيني‌هاي كور مكن؛ ايمانت را در برابر تاراج خزان انديشه‌هاي مسموم – كه نمي‌آيند مگر روح و جانت را مسموم و آلوده سازند و ذره ذره‌ي اعتقادت را به تاراج برند - به‌خود وا مگذار و همواره به ياد داشته باش كه «اطمينان – اگرچه خود چشمه‌اي جوشان – قطره‌قطره مي‌چكد و – اگرچه اقيانوسي ژرف – به يك‌باره تهي مي‌گردد.»

همواره بيانديش و بسنج، شايد كه آن‌چنان نبوده كه گويا مي‌پنداري؛ زماني را بياساي، تا انديشه‌ات فرصتي را براي لمس آن‌چه كه هست بيابد...

زود مرنج و از خشم و دل‌گيري كاري مكن...

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 17:26  توسط س.سکوت  | 

پازل!

<تبريك‌واره!>

گويا اين روزها بايد تبريكي گفت و دستي فشرد – شايد هم گاهي به گرمي به آغوش كشيد و روي بوسيد. رسم است انگار، هر وبلاگي كه بروي سخن از نوروز و بهار و تازگي‌ست.

اما نوروز و بهار به تنهايي چه واقعه‌ي شگرفي مي‌تواند باشد؟ هنگام كه ما هنوز بر كهنه سنگلاخ اشتباه‌هامان – ابلهانه – پاي مي‌ساييم. گويا نوروز هم ديگر برايمان تكراري شده سالانه، براي جشن و سرور – آن هم به قول نادرابراهيمي، «از سر عادت، نه از سر ارادت» - بريز و بپاش و برو و بيا و هزار دردسر ديگر كه از كنار اين ريشه – كه گويا در افكارمان پوسيده و ديگر آن سنت هميشه نو ديگر نيست – جوانه مي‌زنند و سر مي‌كشند…

نيز نمي‌شود بي‌تفاوت بود و اين انقلاب بهاري را ناديده گرفت…

ساده مي‌گويم:

زمان برباد رفته‌تان تسليت – زمان نامده‌تان شادباش

<\تبريك‌واره!>

 

 

          لعنت…

          …هرچه كه پازل است را.

          جاي خالي اين قطعه را هيچ‌چيز ديگر پر نمي‌كند.

          كاش آدم‌ها هم موزاييك بودند!

 
 
+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 11:54  توسط س.سکوت  | 

هندسه!

و رفتيم...

  تا در افق براي هم نقطه شديم.

 

و چه كودكانه هندسه نمي‌دانستيم:

    خط نقطه را مي‌بلعد، بي‌آنكه بزرگتر شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 16:55  توسط س.سکوت  | 

دریغ از کودکانگی‌ام...

همچون كودكي مي‌مانم كه كودكانگي خويش را در دوردست‌ها نظاره مي‌كند و چه دوردست است اين روياي شيرين و ميان من و تاريخ هزاران پل شكسته است که بر دوش زمان سنگيني مي‌كند.

اي‌كاش كودكي مي‌شدم و به آغوش مادرم بازمي‌گشتم و او مرا سخت و پر مهر در آغوش خود مي‌فشرد تا با هر ضربان قلبش روحي بازان و نوباره در رگ ‌هاي سرد و فسرده‌ام ريزد.

گريزان پاي از چه مي‌روي؟ مسلك زمان همواره همين بوده است: دشمني دوست‌تر! با صد ضربت شمشير آخته زخمت مي‌زند و ديگر بار چون دايه‌اي دلسوز بر بالينت نشيند و مرهم بر زخم‌هايت بنهد؛ كه چون كوزه‌گري را ماند كه هر زمان دايم كوزه‌هاي خويش را مي‌شكست و باز بند مي‌زد...

و چه تنها و بي‌خويشتن بر كناره‌هاي خويش نشسته‌ام...

و چه بي‌چشم در آيينه‌ها نگريسته‌ام كه خويش را هيچ نديده‌ام كه چه تنها و بي‌خويشتن بر كناره‌هاي خويش نشسته‌ام...

و چه آگاه و بينا گذشته‌ام، سبك، از آيينه‌هاي دانا كه نديده‌ام كه در غم و سوگ ناديده خويشتن خويش كه تنها و بي‌خويشتن بر كناره هاي خويش نشسته است، پي در پي و بي‌قاب مي‌شكنند.

نه ديگر مرا مجال بازگشت نيست، زمان از پس سخت تازان مي‌آيد، پل‌ها شكسته، كودكانگي‌ام از كودكي‌ام رخت بربسته...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 19:3  توسط س.سکوت  | 

تقدیر محتوم

فكرش را هم نكن! – اگرچه با دل و جان بايد حقيقتش را لمس كني... – اين تقديريست كه براي همه ما رقم خورده و بي‌شك در انتظار ماست – شايد در خم اين كوچه بعد، امشب در بستر، فردا زير آوار آن ديوار يا در آغاز لذت آفتاب زير سايه‌اي خنك و يا حتي در آغوش هم... – آري تقديريست و محتوم. هرقدر كه سركش باشيم و عاصي و هرچند كه گريز پاي  و چابك، عاقبت مي‌آيد و باز هم‌آغوش و هم‌بستر خواهيم شد – با تقدير محتوم خويش با مرگ! پس بگذار او نيز در جريان باشد در پس خيال‌مان – چون مه لطيف صبح‌گاه كه عاقبت ناپيدا مي‌شودو تنها شبنم زلال صبح‌گاه را برگونه گل باقي مي‌گذارد...

عاقبت مي‌آيد شب و من آهسته خواهم مرد – بي‌هياهوي كودكانگي‌ام كه زايشگاهي را آشفته كرده بود! و شب هم‌چنان آرام جان همسايگان خواهد بود... – اگرچه در دل تو غوغاي صد شهرآشوب باشد و برگونه‌هايت شبنمي صاف و زلال جاري – و صبح باز آفتاب طلوع خواهد كرد و زندگي در رگ‌هاي زمين جاري خواهد شد – آن‌چنان كه پيش از اين هم بوده، اگرچه با من يا بي‌من – و زمين زير پايت حس نخواهد كرد جفتِ جفت‌قدم‌هايي، تك شده – چه آن تك‌جفت خود به سنگيني هردو باشد يا نه – و باز حس خواهي كرد كه در اين جشن گيتي و هياهو تنها هستي، آن‌چنان كه پيش از اين بامن هم بوده‌اي – خود اگر حسش كرده بودي يا نه! و پيش از هر دوي اين‌ها باز بي‌من! – زيرا كه - اي خواستني‌ترين! – اين ما خود هستيم كه تنها را مي‌آفرينيم – و البته تن‌ها را نيز – و تنهايي را و هم البته تن‌هايي را كه جنگل مي‌شوند! تا به پاس فشردگي در كنار هم باقي بمانند و حمايت كنند هم‌ديگر را  - در برابر آن‌چه كه انسان‌ها -- ما -- هم‌ديگر را حمايت نكردند در برابرش – و حمايت كردند هم را  حتي تا پاي جان – تا آنجا كه در غم سقوط هم كمر بشكنند يا حتي فروافتند! – راستي كاج همسايه افسانه بود – دروغي كه انسان خود را آيينه‌وار در آن ببيند – تكفيرش كرديم و تحقير – جنگل حتي وسيله‌اي شد براي نماياندن حقارت ما...

اما جنگل همان جنگل است؛ كه حتي فراتر از حقيقت رفت و خود به تنهايي هويتي شد. مي‌داني اين چنين است كه هيچ كجا "جنگل اتفاقي نيست!"

آري اين تقديريست و محتوم... پس بگذار هم‌چنان چون مه صبح‌گاه در پس افكارمان جاري باشد چرا كه عاقبت – تنها - زلال شبنمش بر افكارمان باقي خواهد ماند و ديگر هيچ...

و ديگر هيچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 14:2  توسط س.سکوت  |