لحظه گمشده

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگ‌هایم می‌شنیدم.

زندگ‌ام در تاریکی ژرفی می‌گذشت.

این تاریکی، طرح اندامم را روشن می‌کرد.

 

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبائی رها شده‌ای بود

و من دیده به راهش بودم:

رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ‌هایم از تپش افتاد

همه رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمی‌گذشت.

شور برهنه‌ای بودم.

 

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن‌ها می‌جست.

تار و پود اتاقم را پیمود

و به من راه نیافت.

نسیمی شعله فانوسش را نوشید.

 

وزشی می‌گذشت

و من در طرحی جا می‌گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.

پیدا، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ‌هایم جا‌به‌جا می‌شد.

حس کردم با هستی گم شده‌اش مرا می‌نگرد

و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:

آنی گم شده بود.

ســـــهــراب ســـپـــهــری

کتاب‌دوم: زندگی خواب‌ها

اندیشه

می‌اندیشم: ای کاش به خاطر اندیشه‌هایمان ماخذه نمی‌شدیم: ای کاش مردمان به اندیشه‌ها، می‌اندیشیدند...

آوار...

   اینجا فاجعه‌ای بوده‌است: اینجا اتفاقی افتاده: اینجا زمین و زمان دست به یکی کرده‌اند؛ خانه‌ای ویران شده، در و دیوار به هم پیوسته، و دستی که از لای آجرها بیرون مانده: خون می‌چکد: به خون آغشته. و کودکی که بی‌روح ضجه می‌زند، و نوای مرموزی که از خاک بر می‌خیزد:"از پراندن پروانه‌ها..."، خون می‌چکد، می‌چکد روی عکس کودکی که موهایش را از دو طرف بسته و دست زیر چانه گذاشته... و دست آغشته به خون دیگری که آن هم از زیر آوار بیرون مانده و  در رعشه‌ی دردناکی در تمنای کودکی خویش است...

بیچاره آجرها و سیمان‌ها که حتی نمی‌دانند اینجا...

اینجا ما دست به یکی کرده‌ایم...

آتش افروختن بیاموز، به آتش افروز دل مبند...

آرام آرام سر برون آورد و در دستانش نور بود...

 و من  دل خوش به چراغش، فروغ خویش را خاموش کردم.

حالا که او رفته و نورش را هم برده دیگر هیچ چیزی نیست که دیدگانم را روشنی بخشد:

 بیچاره ماه در فراق خورشید...!

زندگی هم...

از پراندن پروانه‌ها،

به سر بریدن زندگی رسیدیم:

تیزترش کن، پوستش کلفت شده...

فلسفه هم...

  فلسفه هم عاقبت کار دستمان داد وقتی گفتیم:"دین برای زندگی، نه زندگی برای دین‌داری". حالا دیگر برای خودمان خدا تولید می‌کنیم، خدا به توليد انبوه رسيده:"تبريك، تبريك": اين نسخه خدا بهتر از نسخه‌های قبلی است، چون کمتر دست‌و‌پا را می‌گیرد:"نشسته‌ایم، فکر کرده‌ایم و فهمیده‌ایم ایرادش کجاست، در تولید جدید مشکل را حل کرده‌ایم." حالا به مدد تکنولوژی و اندیشمندان زیاد و افکار ارزان هر کسی خدای خودش را دارد. حالا: خدا برای بشر، نه بشر برای خدا...

فلسفه هم عاقبت کار دستمان داد...