وایتکس!
وايتكس را بر ميدارم...
ميريزم روي فرش:
يا ردپايت پاك ميشود،
يا تار و پود فرشم ميپوسد!
- اما در ته دل ميدانم؛
وضع بدتر خواهد شد:
رنگ گلهاي قالي با ردپايت درخواهد آميخت!
خداحافظ!
- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -
حال قدم زدن روي پشتبام را داري؟
انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم ميكني.
<چند...>
<1>
ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،
ترسم ریخت...
وقتی همان را هم بستی!
<1\>
<2>
شیشهها را تمیز نکن!
میخواهم یادم باشد،
که میان من و تو همواره مرزیست،
- هم اگر مقدس باشد یا ...
<2\>
<3>
تو خود داستانی!
بیواسطه،
تو را قلم زدن چگونه؟
ای روشن! - که هر روز خویش را از نو مینگاری،
روزی هم ما را در کوچهی رویاهامان قدم بزن...
<3\>
<\چند...>
پازل!
<تبريكواره!>
گويا اين روزها بايد تبريكي گفت و دستي فشرد – شايد هم گاهي به گرمي به آغوش كشيد و روي بوسيد. رسم است انگار، هر وبلاگي كه بروي سخن از نوروز و بهار و تازگيست.
اما نوروز و بهار به تنهايي چه واقعهي شگرفي ميتواند باشد؟ هنگام كه ما هنوز بر كهنه سنگلاخ اشتباههامان – ابلهانه – پاي ميساييم. گويا نوروز هم ديگر برايمان تكراري شده سالانه، براي جشن و سرور – آن هم به قول نادرابراهيمي، «از سر عادت، نه از سر ارادت» - بريز و بپاش و برو و بيا و هزار دردسر ديگر كه از كنار اين ريشه – كه گويا در افكارمان پوسيده و ديگر آن سنت هميشه نو ديگر نيست – جوانه ميزنند و سر ميكشند…
نيز نميشود بيتفاوت بود و اين انقلاب بهاري را ناديده گرفت…
ساده ميگويم:
زمان برباد رفتهتان تسليت – زمان نامدهتان شادباش
<\تبريكواره!>
لعنت…
…هرچه كه پازل است را.
جاي خالي اين قطعه را هيچچيز ديگر پر نميكند.
كاش آدمها هم موزاييك بودند!
هندسه!
و رفتيم...
تا در افق براي هم نقطه شديم.
و چه كودكانه هندسه نميدانستيم:
خط نقطه را ميبلعد، بيآنكه بزرگتر شود.
دلتنگ...
1 –
در ميزنند؛
شايد من باشم...
سالهاست كه به انتظار خويش نشستهام.
2 –
بر سر گور نشست...
و گريست،
و چند دانه ژاله بر سنگ به جا گذاشت،
و رفت.
دير وقتيست دلتنگ خويش است.
و انسان - تنها انسان - تنها، نقيض و ناقض خويش است!
پرواز نيز پر سوخت پروانه را...
و كنون كرموار به خود ميپيچد،
پس بر آن شد تا با خاكستر بالهايش – تنها - جوهر سياهي سازد تا بر صفحه روزگار ريزد،
مگر...
بوسهاي و ديداري... - 12/5/85
به بوسهاي اكتفا كردند و ديداري...
و ندانستند كه پروانه ميهمان اولين پرنده است و گل ميهمان اولين دست...
فاجعه، بيپايان... - 1/5/85
ناگاه از آسمان فرو افتاد: كودك قطعه،قطعه شد: مادر گريست؛ پدر بهت زده نگريست؛ ابله خنديد؛ خداوند، سكوت كرد! : فاجعه ره به پايان نميبرد...
درياي زندگي
پايش را بيرون كشيد و رفت تا...
نفهميد زندگي همين دريا بود.
رؤياي پروانه
و عشق هم...
عشق هم برایش حکایت بستنیهايش شد:
حسرت لذت مدامش...
آتش افروختن بیاموز، به آتش افروز دل مبند...
و من دل خوش به چراغش، فروغ خویش را خاموش کردم.
حالا که او رفته و نورش را هم برده دیگر هیچ چیزی نیست که دیدگانم را روشنی بخشد:
بیچاره ماه در فراق خورشید...!
زندگی هم...
از پراندن پروانهها،
به سر بریدن زندگی رسیدیم:
تیزترش کن، پوستش کلفت شده...