<تبريك‌واره!>

گويا اين روزها بايد تبريكي گفت و دستي فشرد – شايد هم گاهي به گرمي به آغوش كشيد و روي بوسيد. رسم است انگار، هر وبلاگي كه بروي سخن از نوروز و بهار و تازگي‌ست.

اما نوروز و بهار به تنهايي چه واقعه‌ي شگرفي مي‌تواند باشد؟ هنگام كه ما هنوز بر كهنه سنگلاخ اشتباه‌هامان – ابلهانه – پاي مي‌ساييم. گويا نوروز هم ديگر برايمان تكراري شده سالانه، براي جشن و سرور – آن هم به قول نادرابراهيمي، «از سر عادت، نه از سر ارادت» - بريز و بپاش و برو و بيا و هزار دردسر ديگر كه از كنار اين ريشه – كه گويا در افكارمان پوسيده و ديگر آن سنت هميشه نو ديگر نيست – جوانه مي‌زنند و سر مي‌كشند…

نيز نمي‌شود بي‌تفاوت بود و اين انقلاب بهاري را ناديده گرفت…

ساده مي‌گويم:

زمان برباد رفته‌تان تسليت – زمان نامده‌تان شادباش

<\تبريك‌واره!>

 

 

          لعنت…

          …هرچه كه پازل است را.

          جاي خالي اين قطعه را هيچ‌چيز ديگر پر نمي‌كند.

          كاش آدم‌ها هم موزاييك بودند!