مسافر کوچک من...

   من به تو ايمان دارم مسافر كوچك من، من به تو و به توانت ايمان دارم و به راهي كه رفته‌اي؛ اگرچه كه راهي بس دشوار؛ ليك تو را گزيري جز اين نبود، چه، آنان كه مي فهمند بايد به اين ره روند. و من اينجا تنها نشسته‌ام، به انتظار تو، چشم در راهي كه مي‌پيمايي، رو به تاريخ نشسته‌ام و در برابر زمان ايستاده‌ام كه حفظ مي‌كنم آنچه را كه زمان تغيير مي‌دهد، تا تو بيايي. و غم‌بار و حسرت‌ناكم كه هيچ نداشته‌ام تا توشه راهت كنم، جز اين نجواي خاموش كه در لحظات سخت كه روزگار به پايت مي‌خلد؛ مرهم زخم دلت كني.
   نيستي و تاريخ اينجا بر دوش من مي‌چرخد و به نبوتم بشارت مي‌دهند و من نيك مي‌بينم كه تو نيز از رسولان نوآور زمين خواهي شد.
   مسافر من؛ مي‌شنوي؟ من اينجا تنها با تو نجوا مي‌كنم: به درد خو مكن، اما به جانش بخر تا روشني از انديشه و زبانت تراوش كند.
   نمي‌دانم چه زمان باز خواهي آمد، اما نيك مي‌دانم با نور خواهي آمد، اگرچه از آنِ من باشد يا نه، و من اينجا تنها به فانوسي دل بسته‌ام كه در دست تو باشد.
   من اينجا از دور خوب مي‌بينم دست خداوند را كه بر دوش توست؛ اگرچه سنگينيش قدم‌هايت بيازارد، اما حضورش گام‌هایت را استوار مي‌گرداند: خداوند در قدم‌هايي است كه بي‌واسطه به سويش گام برمي‌دارند.
   مي‌داني ديگر تنها مي‌گريم و اشك‌هايم را در كوزه‌اي مي‌ريزم براي روزهاي بي چشميم. ديگر دارم به نبوت مي‌رسم و مرا معجزتي نيست جز "اشك" و "صبر"! شايد داوودي ديگر باشم...

مي‌گدازم به مغز استخوان غم را...

   من در اين تراوش لحظه‌هاي بي‌پناه سرگردان‌ترينم، هيچ نمي‌دانم به گذار كدام لحظه بايد آويخت، به سكوت كدام بايد چشم دوخت، همچو پروانه‌اي بي‌بال كه چون كرمي به خود مي‌پيچد، به لحظه‌هاي خود مي‌تابم و به ديوار زمانم مي‌آويزم. در اين كرانه‌هاي بي‌كران، من و سايه و قلم، بي‌رمق، پرجوش، بي‌فروغ، در سكوت، در سكوت شكسته روحم، مي‌گريزم از اين بي‌شتابان‌هاي پرشتاب، از اين گم گشتگي‌هاي در خود، بارها مي‌جويي و اما گويي به سراب دل بسته‌اي و تو را به گناه ناكرده‌ات از خويش مي‌‌رانند...

   خداوندا، مگر جز به جستجوست انسان را؟ مرا با تو سرّي نيست، مرا جز تو راهي نيست، اما ما راست تا ابد به اين پيچ و خم هستي سرك كشيدن: ما را چه گناهي‌ست تو را جستن به هر پستويي؟ روحي كه به دنبال توست آرام نگيرد و گدازد مگر آن هنگام كه مرگ مركبش را در ربايد. لیک مرا نشايد به نيمه راه همسفران را رها كردن اما هنگام كه به منزل رسانمشان، ديگر چه دِيني‌ست مرا برگردن آنان را كه به شتاب به سوي تو روان نگردم؟

درياي زندگي

سردش شد:

پايش را بيرون كشيد و رفت تا...

نفهميد زندگي همين دريا بود.

رؤياي پروانه

آنقدر در رؤياي پروانه غرق شديم كه پروانه وار پيله كرديم: بند زندگي را به گلوگاه نفس‌هامان پيچيديم...

دخترك يلدا

   و دخترك يلداچشم‌هايش را گشود: برخاست: موهايش در باد مي‌رقصيد و نور در موج طلائي موهايش: دستي در موهايش كشيد... و خورشید بر فراز کوه بود: افسوس خورد، برگشت و چين‌هاي دامنش بعد از او، به راه افتاد: خورشيد طلوع كرده بود: فلق يلدا را از دست داده بود: حالا بايد يك سال ديگر...

و عشق هم...

طفلک!

عشق هم برایش حکایت بستنی‌هايش شد:

حسرت لذت مدامش...

در تعفن لحظه‌هاي بي‌تفاوت در گذر...

   عمريست كه با استخوان‌هاي پوسيده زندگي كرده‌ايم و  ترس دور شدن از اصالت‌هامان، پس‌مانده‌ي گنديده‌ي گوشت را به تنمان چسبانده. ديگر چه فرقي مي‌كند پايي كه نتواني رويش تكيه كني: باشد يا نباشد؟ آيا بايد به ناخن، گنديده‌ي متعفن چسدمان را بر خاك و خار و سنگ و لجن فرو كشيم تا مگر...؟ يا بايد رها كردن، برخاستن از خويش و ...؟ مي‌گفت:"چه فرقي مي‌كند وسوسه سيب يا حوا: وقتي كه آدم نباشي؟!" آيا آدم براي سيب و حوا يا آنان براي...؟ وقتي كه ريشه‌هايت گسسته بايد بايستي تا شايد دوباره ريشه كني يا مي‌بايد فتاد تا دانه‌هاي جوان بر سر شاخه...؟ وقتي كه كالبدي كه عمري در آن زيسته بودي، فاسد شد و متعفن، مرد، گنديد؛ حال آنكه هيچ كس كالبدي نو برايت نشد؛ حتي...، مي‌بايست...؟