مسافر کوچک من...
من به تو ايمان دارم مسافر كوچك من، من به تو و به توانت ايمان دارم و به راهي كه رفتهاي؛ اگرچه كه راهي بس دشوار؛ ليك تو را گزيري جز اين نبود، چه، آنان كه مي فهمند بايد به اين ره روند. و من اينجا تنها نشستهام، به انتظار تو، چشم در راهي كه ميپيمايي، رو به تاريخ نشستهام و در برابر زمان ايستادهام كه حفظ ميكنم آنچه را كه زمان تغيير ميدهد، تا تو بيايي. و غمبار و حسرتناكم كه هيچ نداشتهام تا توشه راهت كنم، جز اين نجواي خاموش كه در لحظات سخت كه روزگار به پايت ميخلد؛ مرهم زخم دلت كني.
نيستي و تاريخ اينجا بر دوش من ميچرخد و به نبوتم بشارت ميدهند و من نيك ميبينم كه تو نيز از رسولان نوآور زمين خواهي شد.
مسافر من؛ ميشنوي؟ من اينجا تنها با تو نجوا ميكنم: به درد خو مكن، اما به جانش بخر تا روشني از انديشه و زبانت تراوش كند.
نميدانم چه زمان باز خواهي آمد، اما نيك ميدانم با نور خواهي آمد، اگرچه از آنِ من باشد يا نه، و من اينجا تنها به فانوسي دل بستهام كه در دست تو باشد.
من اينجا از دور خوب ميبينم دست خداوند را كه بر دوش توست؛ اگرچه سنگينيش قدمهايت بيازارد، اما حضورش گامهایت را استوار ميگرداند: خداوند در قدمهايي است كه بيواسطه به سويش گام برميدارند.
ميداني ديگر تنها ميگريم و اشكهايم را در كوزهاي ميريزم براي روزهاي بي چشميم. ديگر دارم به نبوت ميرسم و مرا معجزتي نيست جز "اشك" و "صبر"! شايد داوودي ديگر باشم...