تقدیر محتوم

فكرش را هم نكن! – اگرچه با دل و جان بايد حقيقتش را لمس كني... – اين تقديريست كه براي همه ما رقم خورده و بي‌شك در انتظار ماست – شايد در خم اين كوچه بعد، امشب در بستر، فردا زير آوار آن ديوار يا در آغاز لذت آفتاب زير سايه‌اي خنك و يا حتي در آغوش هم... – آري تقديريست و محتوم. هرقدر كه سركش باشيم و عاصي و هرچند كه گريز پاي  و چابك، عاقبت مي‌آيد و باز هم‌آغوش و هم‌بستر خواهيم شد – با تقدير محتوم خويش با مرگ! پس بگذار او نيز در جريان باشد در پس خيال‌مان – چون مه لطيف صبح‌گاه كه عاقبت ناپيدا مي‌شودو تنها شبنم زلال صبح‌گاه را برگونه گل باقي مي‌گذارد...

عاقبت مي‌آيد شب و من آهسته خواهم مرد – بي‌هياهوي كودكانگي‌ام كه زايشگاهي را آشفته كرده بود! و شب هم‌چنان آرام جان همسايگان خواهد بود... – اگرچه در دل تو غوغاي صد شهرآشوب باشد و برگونه‌هايت شبنمي صاف و زلال جاري – و صبح باز آفتاب طلوع خواهد كرد و زندگي در رگ‌هاي زمين جاري خواهد شد – آن‌چنان كه پيش از اين هم بوده، اگرچه با من يا بي‌من – و زمين زير پايت حس نخواهد كرد جفتِ جفت‌قدم‌هايي، تك شده – چه آن تك‌جفت خود به سنگيني هردو باشد يا نه – و باز حس خواهي كرد كه در اين جشن گيتي و هياهو تنها هستي، آن‌چنان كه پيش از اين بامن هم بوده‌اي – خود اگر حسش كرده بودي يا نه! و پيش از هر دوي اين‌ها باز بي‌من! – زيرا كه - اي خواستني‌ترين! – اين ما خود هستيم كه تنها را مي‌آفرينيم – و البته تن‌ها را نيز – و تنهايي را و هم البته تن‌هايي را كه جنگل مي‌شوند! تا به پاس فشردگي در كنار هم باقي بمانند و حمايت كنند هم‌ديگر را  - در برابر آن‌چه كه انسان‌ها -- ما -- هم‌ديگر را حمايت نكردند در برابرش – و حمايت كردند هم را  حتي تا پاي جان – تا آنجا كه در غم سقوط هم كمر بشكنند يا حتي فروافتند! – راستي كاج همسايه افسانه بود – دروغي كه انسان خود را آيينه‌وار در آن ببيند – تكفيرش كرديم و تحقير – جنگل حتي وسيله‌اي شد براي نماياندن حقارت ما...

اما جنگل همان جنگل است؛ كه حتي فراتر از حقيقت رفت و خود به تنهايي هويتي شد. مي‌داني اين چنين است كه هيچ كجا "جنگل اتفاقي نيست!"

آري اين تقديريست و محتوم... پس بگذار هم‌چنان چون مه صبح‌گاه در پس افكارمان جاري باشد چرا كه عاقبت – تنها - زلال شبنمش بر افكارمان باقي خواهد ماند و ديگر هيچ...

و ديگر هيچ...

دل‌تنگ...

1 –

در مي‌زنند؛

شايد من باشم...

سال‌هاست كه به انتظار خويش نشسته‌ام.

 

2 –

بر سر گور نشست...

و گريست،

و چند دانه ژاله بر سنگ به جا گذاشت،

  و رفت.

دير وقتي‌ست دل‌تنگ خويش است.

نعش مقدس

همه چيز از آن انگورهاي سياه لعنتي شروع شد،خوشه‌هاي انگور درشت كه هر كدام هم چند دانه بيشتر نداشتند. كسي اهميت نمي‌داد: يك گونه نه‌چندان جديد گياهي بود، ظاهرا هم براي كسي ضرري نداشت…

 

كم‌كم همسايه‌هاي جديدي هم اضافه شدند: سوسمارهاي كوچكي كه از همه‌جا سر در مي‌آوردند: توي باغچه‌ها، لاي بساط‌هاي كهنه، ويرانه‌ها و هر جاي ديگري كه مي‌شد پنهان شد؛ با قدوقامتي حدود ساعد دست…

آن‌ها فقط انگورها را مي‌خوردند، با ولع و اشتها و ظاهرا انگورها هم آن‌قدر حاصل داشتند كه حرص آن‌ها را پاسخ‌گو باشند.

هر روز زيادتر مي‌شدند، از انسان‌ها هم ديگر وحشتي نداشتند: همه‌جا از زير دست‌وپا به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌دويدند…

 

بعد كم‌كم همه‌چيز شروع به تغيير كرد: آسمان را ابر خاكستري رنگي فراگرفت و جا خوش كرد، هميشه باد مي‌آمد و همه‌جا بوي پاييز و زمستان گرفته بود…

حتي آب هم در 100 درجه به جوش نمي‌آمد… نمي‌دانم چطور متوجه اين موضوع شديم، اما هر چند روز يك‌بار: 102، 105، 110 ... حتي اين‌ها هم خيلي جدي به نظر نمي‌آمد…

 

ديگر همه‌جا رنگ‌وبوي وحشت و هراس گرفته بود… همه از هم مي‌ترسيدند و فرار مي‌كردند: همسايه از همسايه، زن از شوهر، شوهر از زن و بچه، بچه‌ها از والدين… سايه از سايه…

مدتي بعد همه‌جا رنگ و بوي شهر ارواح را گرفت: معابر خالي از عابر شد و تنها برگ‌ها بودند كه با بدرقه باد عبور مي‌كردند.

 

ديوارهاي شهر پر شده بود از لوگوگرام‌هايي1 كه شبيه لوگوگرام‌هاي خط ميخي يا مصري يا علاماتي شبيه الفباي عبري بودند – هيچ‌كس مفهوم آن‌ها را نمي‌دانست اما براي همه يك معني داشت: وحشت. هميشه به ناگاه ظاهر مي‌شدند و جايي كه قبلا آن‌جانبوده‌اند… همه‌جا و همه‌وقت، حتي شب‌هنگام بر ديوار بالاي تخت خواب!

 

چند وقتي بود كه همه – اگر كسي جرأت صحبت پيدا مي‌كرد – از يك شبه صحبت مي‌كردند: سايه‌اي كه تنها كه براي لحظاتي ديده مي‌شد: پيكره‌اي راست، با لباسي سفيد و بلند، پوستي سفيدتر از گچ، كه رگه‌هايي متمايل به زرد در آن ريشه دوانده بود و در بعضي جاها كبود و متورم بود؛ سري كه همواره رو به جلو و پايين خم بود و با موهايي بلند و سياه و نمناك، مجعد و به‌هم ريخته، كه از ميان آن‌ها تنها تك چشم يخ زده و بي‌فروغي كه به زحمت رنگ آبي ِ مرده آن كه به خاكستري مي‌زد، قابل تشخيص بود كه بي هيچ حالت و احساسي به سمت بالا و جلو خيره بود…

 

همه‌چيز از آن نعشي شروع شد - كه علي‌رغم حرف‌هاي آن پيرمرد غريبه – مقدس شماردندش و نخواستند دفنش كنند…

و گم شد…

 

 نعش مقدس

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ‌ن:

1- لوگوگرام علامت‌ها و تصاويري هستند كه در دوران باستان – پيش از ابداع الفبا – به جاي كلمات استفاده مي‌شدند.