خداحافظ!

- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -

حال قدم زدن روي پشت‌بام را داري؟

انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم مي‌كني.

<چند...>

 

<1>

ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،

ترسم ریخت...

وقتی همان را هم بستی!

<1\>

 

<2>

شیشه‎ها را تمیز نکن!

می‎خواهم یادم باشد،

که میان من و تو همواره مرزی‎ست،

- هم اگر مقدس باشد یا ...

<2\>

 

<3>

تو خود داستانی!

بی‎واسطه،

تو را قلم زدن چگونه؟

ای روشن! - که هر روز خویش را از نو می‎نگاری،

روزی هم ما را در کوچه‎ی رویاهامان قدم بزن...

<3\>

 

<\چند...>