خداحافظ!
- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -
حال قدم زدن روي پشتبام را داري؟
انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم ميكني.
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 18:27 توسط س.سکوت
|
خداحافظ!
- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -
حال قدم زدن روي پشتبام را داري؟
انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم ميكني.
<چند...>
<1>
ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،
ترسم ریخت...
وقتی همان را هم بستی!
<1\>
<2>
شیشهها را تمیز نکن!
میخواهم یادم باشد،
که میان من و تو همواره مرزیست،
- هم اگر مقدس باشد یا ...
<2\>
<3>
تو خود داستانی!
بیواسطه،
تو را قلم زدن چگونه؟
ای روشن! - که هر روز خویش را از نو مینگاری،
روزی هم ما را در کوچهی رویاهامان قدم بزن...
<3\>
<\چند...>