<چند...>
<1>
ترسم از این بود که نکند برای دیدن دنیا به شکاف دو چشمت اکتفا کنی،
ترسم ریخت...
وقتی همان را هم بستی!
<1\>
<2>
شیشهها را تمیز نکن!
میخواهم یادم باشد،
که میان من و تو همواره مرزیست،
- هم اگر مقدس باشد یا ...
<2\>
<3>
تو خود داستانی!
بیواسطه،
تو را قلم زدن چگونه؟
ای روشن! - که هر روز خویش را از نو مینگاری،
روزی هم ما را در کوچهی رویاهامان قدم بزن...
<3\>
<\چند...>
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:50 توسط س.سکوت
|