تفکیک - 3/5/85

يك چيزي داشت زير گلويم سنگيني مي‌كرد،داشتم كم‌كم احساس خفگي مي‌كردم. يك دفعه چشم‌هايم را باز كردم و برگشتم – انگار كه از كابوسي پريده باشم -، خودم را ديدم كه بالاي سر خودم ايستاده بودم. يك كت‌وشلوار ذغالي با دوخت بخيه درشت تنم بود؛ روي آن يك باراني سياه پوشيده بودم و دكمه‌هايش را تا كمي بالاتر از كمربندم بسته بودم؛ - هوا سرد بود: - يقه باراني را داده بودم بالا؛ از فرط سرما دست‌هايم را توي جيبم چپانده بودم، اما مشخص بود دست‌كش هم دستم است. آرام به طرفم خم شدم، دست راستم را از جيبم بيرون آوردم و به طرفم – كه هنوز روي زمين ولو بودم – دراز كردم؛ توي سايه‌روشن نور ماه كه از لاي شاخه‌هاي عريان درختان مي‌تابيد و در مه‌آلودگي هوا گنگ و بي‌رمق مي‌شد، مي‌توانستم لبخند ملايمي را كه بيشتر، از چشمانم بيرون مي‌تراويد تا از لبانم را ببينم. بي‌اختيار دستم را دراز كردم و دستم را گرفتم؛ بعد با يك حركت محكم، قامتم را راست كردم، خودم را بلند كردم و بالا كشيدم. دستكش دست راستم را در آوردم و همان‌طور كه لبخند و صميميت در چشمانم موج مي‌زد شروع كردم به تكاندن خاك‌وخلي كه روي شلوار جين و پيراهن آبي آسماني‌ام جا خوش كرده بودند – انگار اين‌گونه مي‌خواستم به خودم بگويم: "ترا از كنگره عرش مي‌زنند صفير...". همين‌طور بهت زده داشتم خودم را نگاه مي‌كردم - : اصلا چرا توي اين سرما بخار نفس‌هايم مشخص نبود؟ - دستكشم را دستم كردم، با دو دست دو بازويم را گرفتم و به نشانه اميد دادن فشردمشان و بعد با دست راست ضربه‌اي آرام ولي پر، به بازوي دست چپم زدم؛ باز هم همان لبخند عجيب و دوست‌داشتني؛ بعد آرام برگشتم و همين‌طور كه داشتم آرام توي مه هوا و تاريكي سايه‌ها گم مي‌شدم، يقه باراني را صاف كردم و بعد دستم را دوباره كردم توي جيبم و بعد آرام ميان سايه درختان گم شدم...

 

 

 

 

برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم، جا خوردم: روي يك تكه سنگ مرمر ولو بودم – يك شلوار جين و يك پيراهن آبي آسماني تنم بود. صورتم يك‌وري بود و ناحيه‌اي زير آن خيس ِ خيس بود. يك سگ آن طرف‌تر بين كپه خاك و درخت بالاي سرم كز كرده بود و داشت همين‌طور من را نگاه مي‌كرد... 

روي سنگ نوشته بود:

So, such way goes on

And every body will die

Either of body or soul

 

متوفي: [...]

تاريخ تولد: [...]

تاريخ فوت: 4 جولاي 2006

علت وفات: حادثه روزگار

 

يك‌هو يادم آمد كه چند سالي هست كه اين‌جا پاتوقم شده و هي شب و روز مي‌آيم اين‌جا. ديگر از بوي نم، يا تاريكي يا وهم قبرستان هيچ وحشتي نداشتم، مي‌آمدم مي‌نشستم پاي قبر و به اسم روي آن – [...] – خيره مي‌ماندم و خاطرات گذشته‌ام را مرور مي‌كردم، نمي‌فهميدم ايراد كار كجا بود كه مرد، نمي‌دانم شايد هم خودكشي كرده بود! - اصلا چند وقتي بود كه نه حافظه‌ام درست ياري مي‌كرد و نه فكرم درست كار مي‌كرد: خيلي وقت بود كه ديگر چيزي نمي‌فهميدم – نمي‌دانم شايد هم خودم كشته بودمش...

بعضي وقت‌ها نيمه شب چشمم را باز مي‌كردم و مي‌ديدم روي قبر افتاده‌ام و زير سرم و روي صورتم همين‌طور خيس است و  تا مي‌آمدم تكاني بخورم مي‌ديدم شبهي خزيد توي تاريكي‌ها – آخرش هم نفهميده بودم قضيه از چه قرار است – چند باري خودم را زده بودم به خواب: نزديك مي‌شد، اما هيچ‌گاه از توي تاريكي‌ها بيرون نمي‌آمد. نمي‌دانم توي آن تاريكي چطور مي‌فهميدم كه به من زل زده – شايد از سو و برق چشم‌هايش (؟) – نمي‌دانم – گفتم كه: چند وقتي... – شايد هم زل زده بود به قبر...

ديگر عادتم شده بود كنار قبر مي‌نشستم و با گذشته روي حال را قلم مي‌گرفتم: معمولا طرح مي‌زدم، آدم، گنجشك، درخت هر چه كه دستم مي‌آمد... اصلا هم حال آن را نداشتم كه پا شوم و به فردا بروم! ...

هوا داشت كم‌كم گرگ و ميش مي‌شد و مه هوا هم داشت رقيق‌تر مي‌شد: تا چند ساعت ديگر آفتاب مي‌زد... دير شده بود، بايد بر مي‌گشتم خانه! – حتما تا حالا حسابي دلواپسم شده بودند – برگشتم، و همين‌طور كه شروع كردم آرام‌آرام قدم زدن، يقه باراني‌ام را صاف كردم و بعد دستم را چپاندم توي جيبم – هوا سرد شده بود. دورتر كه شدم برگشتم و نگاهي به عقب انداختم: شبهي آمده بود بالاي جسدي كه روي يك قبر افتاده بود و داشت نااميدانه آن را تكان مي‌داد، نمي‌دانم شايد هم داشت تلاش مي‌كرد آن را كنار بياندازد! – نمي‌دانم چرا چند وقتي بود كه خنگ شده بودم و هيچ نمي‌فهميدم – شايد هم مي‌خواست نوشته روي قبر را بخواند؛ اهميت ندادم و برگشتم و به راهم ادامه دادم – نمي‌دانم چرا آن وقت شب مثل ارواح سرگردان شده بودم و سر از قبرستان در آورده بودم! عجيب‌تر آن‌كه توي آن سرما بخار نفسم اصلا مشخص نمي‌شد... – بي‌خيال، چند وقتي بود كه...

فقیر بهتر از مدعی... - 1/5/85

   بگذار در كمال بي‌ايماني و بي‌يقين، در اين ظلمت بميرم – كه اين نيز باشد از نهايت ايمانم – كه كفر بهتر از نفاق و فقير بهتر از مدعي‌ست.

سردم است... -1/5/85

   تو را به خدايي كه داري – و من ديگر ندارم، حتي رسولي يا حجتي! – هر صبح و شام كه به نزد خدايت مي‌روي برايم چراغ بخواه و دلي و تپشي – اين‌جا در اين سنگينه سردم است...

فاجعه، بي‌پايان... - 1/5/85

   ناگاه از آسمان فرو افتاد: كودك قطعه،قطعه شد: مادر گريست؛ پدر بهت زده نگريست؛ ابله خنديد؛ خداوند، سكوت كرد! : فاجعه ره به پايان نمي‌برد...

کَم مِن عدلُكَ؟... - 28/4/85

خداوندا! عدل تو به كدامين سوي مي‌رود؟ جواب‌گوي اين بقاياي مطرود و ليكن مغرور و معصوم و شريف‌تر از ما كه خواهد بود؟ اينان كه تنها گناه نا‌كرده‌شان اين است كه فهمشان در سوي مقابل – و نه حتي مخالف! – فهم خرفت ما مي‌رود، اينان كه ما به نافهمي‌شان متهم مي‌كنيم ولي در اعماق وجود خود نيك مي‌دانيم كه فهم آنان در زواياي است كه فهم ما هيچ‌گاه ره نبرده و نخواهد برد. اينان كه بي‌هيچ گناهي مستحق ترحم مردمان – بعضي – و تحقير - : عقب‌مانده و در موارد حرمت‌انگيز: معلول ذهني (!) – بعضي ديگر شده‌اند(؟) جواب‌گوي اينان كه خواهد بود؟ تو؟

: تو خود هنوز در مظان اتهامي!

من از برای خویش ديگر هیچ نمیخواهم - 26/4/85

   خداوندا! تو شاهدي كه من از براي خويش ديگر هيچ نمي‌خواهم... مرا رها كن؛ دوستانم، عزيزانم، آنان كه هنوز در رگ‌هاشان بارقه‌هاي پاكي و نور در جريان است... مبادا... درياب... من از براي خويش هيچ نمي‌خواهم... مرا در كفر و گنگي‌ام رها كن، به من ديگر اميدي نيست...

چه خوار شد انسان... - 26/4/85

   و چه پست و خوار شد انسان كه با روابطش شناخته مي‌شود، نه با هويتش: دوستان يك دوست تا زماني مرا مي‌شناسند كه دوستي ما دو نفر پا برجاست! - : انسان‌ها با فضاي خالي ميانشان تعريف مي‌شوند، با خالي‌ها، با پوچ‌ها؛ گسل‌ها هويت انسان شده‌اند نه كوه‌ها!

آيينه‌ها... - 26/4/85

   مي‌گويد:" ديوارهاي تو همه آينه‌اند و آينه‌هاي من همه ديوار..." و الان كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه در تكثر ِتكرار و انعكاس خويش و آينه و ديوار، چه بسيار مكسر شده‌ام!

من و مباداها... - 26/4/85

   من اين‌جا به مباداهاي نبودنت اكتفا كرده‌ام! برنگرد! برنگرد اي چراغ روشني‌بخش من! اين‌جا شب ريشه انداخته: كوچش ممكن نيست. مبادا تو هم اسيرش شوي! بازنگرد: من اين‌جا به مباداهاي نبودنت اكتفا كرده‌ام!

باز پل‌ها... - 26/4/85

   من اينجا زير پل نشسته‌ام و تو قدم در جاده! ديگر زندگي‌ام همين پل‌ها شده! مي‌دانم، نيك مي‌دانم كه بيهوده ايستاده‌ام: هنگام كه باز گردي شايد شايد تو را ديگر نيازي به پل نباشد و نه من را ديگر رمقي براي ايستادن. شايد اصلا نخواهي به سرزمين‌هاي آن طرف بروي و شايد قدم‌هايت آن‌قدر بزرگ شده باشد كه... حتي شانه‌هاي مرا ديگر رمقي نخواهد بود بزرگي‌ات را! مي‌فهمي؟من اين‌جا ولع و هجوم زمان را مي‌خورم و دوام آورده‌ام:موهايم ديگر دارند همه‌گي سفيد مي‌شوند...

زندگی... - 25/4/85

مي‌گويند: زندگي يعني حال؛ اما ما همواره ميان كوير گذشته و دشت‌هاي آينده روي حوضچه اكنون‌مان پل مي‌زنيم! :

"زندگي آب‌تني در حوضچه اكنون است" – سهراب مي‌گويد!

مي‌گويند: نمازي شايسته‌تر است كه در آن قلب حضور يابد. مي‌انديشم: يعني اكنون! اما ما همواره بر سر نمازمان نيز يا به كوير گذشته‌مان سرگردانيم، يا غرق رخوت دشت‌هاي فردا و يا ميان اين دو بر سر نمازمان پل مي‌زنيم!

شايد حكمت نماز نيز اين باشد كه خدايتان مي‌خواهد بياموزد:" زندگي آب‌تني..."

هيچ‌گاه در حوضچه اكنون‌مان لبانمان را تر نمي‌كنيم: مي‌گريزيم از شنا:

سردش شد...

                  نفهميد زندگي...

خدايتان...! - 23/4/85

   من نيز خداي شما را مي‌پرستم ليك – بر من خرده مگيريد اگر مدام مي‌گويم: خدايتان...! خدايتان...! چون – او مرا بنده نمي‌دارد: بر آنچه شما مختاريد، من نيستم!

باز پل‌ها... - 23/4/85

   كنون من نيز ديوانه گشته‌ام – و ابله نيز – تبر در دست گرفته‌ام : طناب‌ها را مي‌گسلم: پل‌هاي در پس – نه تنها – و در پيشم را نيز ويران مي‌كنم: براي دفن كردن اين وحشي – كه آزاري به كس نرساند – بايد تنها باشم! چون گرگي! : عاقبت گرگي پير و خرفت شدم.

شوكران... - 23/4/85

برو... دست از سر من بي‌چاره سرگردان بردار... من آنِ تو نيستم...

مپندار، كيميايي را كه براي خويش ساخته‌ام به تو ببخشم! يا آن را با تو معاوضه نمايم! نخواهم گذاشت ته مانده آخرين رؤياي شيرينم: دل‌خوشيم – در اين سياه‌چال زمان – را از من بازستاني...

من ترسوتر از آنم كه مدام طعم تلخ شوكران تجربه را بچشم...!

امید ستارگان روشن...! - 23/4/85

نه! ديگر جايي براي تو ندارم! ديگر نمي‌خواهم حتي رغبتي به تو داشته باشم!

براي بودن با من بايد سياه شوي، پست شوي، خرفت شوي، گنديده و متعفن شوي...

تو روشني! هاي اميد ستارگان براي ماه شدن...

برو... براي تو جايي در آغوشم خالي نمي‌كنم...

کورمال، كورمال... روشن... - 23/4/85

هاي؛ با تو هستم، با تو هستم اي كورمال، كورمال، كور... نه! گستاخيم را بر من ببخش...

با تو هستم اي خرامان، خرامان، روشن؛ بر خود ببال! با نبودنت نيز مهره‌اي شدي و قطعه‌اي: كنون جهاني ديگر را گشوده‌ام!

سنگ‌نبشته - 85/4/24

دوستان شما را قسم به آخرين بارقه‌هاي اميدتان: بر سر مزار من مگرييد: من جز آخرين ذرات پس‌مانده گنديده ارواحتان نبوده‌ام! كنون خويش را – تنها – از شما باز ستانده‌ام: پاك باشيد...!

من رسولي از جهنم بوده‌ام، ارمغان من شعله، عصيان و ويراني بود، كنون خويش را در آخرين پس‌مانده خويش – سنگينه – دفن كردم: بر مزارم پاي‌كوبي كنيد، شادمان بنوازيد، ايمن باشيد: من شما را از خويش مصون داشته‌ام.

من هيچ‌گاه طلب مغفرتتان را نخواسته‌ام: نفرينتان را نثار من كنيد. من به پستي تاريك و گرفته‌اي آغشته‌ام: گناهان شما را نيز بر گردن خواهم گرفت: خطاهاتان را بر گور من روانه كنيد...

اما شما را به خدايتان – به خاطر رؤياهاي شيرينتان مي‌گويم – از اين سنگينه هزر كنيد، مهر و طلسم از من مگشائيد... رها كنيد...

... - 85/4/23

هيچ كس دستان نياز من را نگرفت، حتي خدايتان! با تمام وجودم و با نهايت توانم رشد كردم و شاخه و برگ گستراندم و ريشه دوانيدم، اما هيچ بدست نياوردم: هواي متعفن و مسموم جانم را فسرد، و كرم انديشه‌هاي راكد و گنديده ريشه‌هايم را جويد: نيازم به عطش بدل شد، عطش به جنون، جنون به عصيان و كنون عصيانم زبانه مي‌كشد، شعله‌هاي عصيانم تا به عرش را مي‌پيمايد، اما گويي خدايتان در منزل نيست! – God has gone fishing

بايد هرچه زودتر كار را تمام كنم، ديگر هيچ دريايي را نيست ياراي خاموشانيدن عصيان مرا – بايد پيش از آنكه عزيزانم را به آتش بكشم، خاموشم؛ مرگِ يكباره آتش درونم را آزاد مي‌كند – و اكنون مي‌فهمم چرا نمي‌توانم بميرم! – نبايد آخرين بقاياي شريف را كه در ميان اين لجن‌زار مدعيان پاكباني بي‌رمق مي‌جنبد را به آتش كشم، شايد اميدي باشد! – از من نمانده، جز اين نجواي خرفتم كه آفت ارواحتان شده؛ كنون كه جز جويدن افكارتان و نشخوار پس‌مانده روحم هنري ندارم، كنون كه حتي ديگر انسان نيستم و مطرود جمع شما خدايگان مبارك و نوراني، كنون كه از من هيچ نمانده جز آتشي كه شعله‌ور است و زبانه مي‌كشد – و من آخرين سنگرتان هستم – شما بقاياي شريف و هميشه دائن بر من! – كنون بايد به قعر روم و در خاطرتان محو شوم.

پس اكنون خواهم رفت با جنون و عصيان خويش – ديوانه‌وار – پائين‌تر و پائين‌تر... ايمن بنشينيد دوستان – شما آخرين اميدان زمين سرگردانيد! – من آهسته آهسته پائين خواهم رفت و آرام محو خواهم شد – نابود – و شعله‌هاي پستي خويش را نيز به پائين خواهم كشيد – تا خاموش – اما نه لختي به من مجالي دهيد... هنوز نه... زمان پايكوبي بر مزار من نيز فرا خواهد رسيد، اما كنون سوداي آخريني دارم: بايد بار دينم به شما را سبك‌تر كنم: رحم كنيد بر آخرين پس‌مانده روحم! شرافت اندكي در من مانده، بايد زنگارش بزدايم؛ نه، نه، عنان نمي‌پيچم: خواهم رفت اما چنان كه عهد كرده‌ام آهسته آهسته. در اين واپسين دم من شما را مصون مي‌دارم از خويش، اما آيا نديده‌ايد آتشفشان خاموشي كه سال‌ها خاكستر مي‌پراكند، تا مبادا طغيان كند؟ آخرين نجواهاي مرا نيز مشنيده گيريد، اي بزرگان. من آنچنان كه عهد كردم هر روز خاموش‌تر از دي خواهم بود: كم‌رنگ‌تر...

عصیان...  18/4/85

تا به حال خاكستر نور ديده‌اي؟ آيا تا به حال به آينه‌ات خاكستر نور ماليده‌اي؟ من اين كار را كردم، و در كمال جرات - كه آن هم از نهايت وحشتم ناشي بود – در آن نگريستم! مي‌داني چه ديدم؟ خودم را، من خودم را ديدم، خودي را كه زير نقابي كه تو برايم ساخته بودي – و البته خودم هم – پنهان بود را ديدم؛ خودم را ديدم، كه هيچ نبودم جز خودم. و جز اين‌ها ديدم سرداب‌هاي دانايي، پستوهاي فهم، مرداب‌هاي انسانيت، گنداب‌هاي دانش و مانداب‌هاي معرفت؛ باغ‌هاي شهوت، بوستان‌هاي طمع، دشت‌هاي آز و قله‌هاي درندگي: عمري به دنبال اين‌ها گشته‌ايم و جز اين‌ها نياندوخته‌ايم: مشتي ره‌توشه متعفن براي راه‌هاي باتلاقي و زيستن چون ابله‌هان و احمقان و نامش را گذاشتيم انسانيت و كم بود: جمعش كرديمش: اجتماع، اجتماع بشري و ديگر كثافاتمان كامل شد. ديگر از هيچ چيز و هيچ كس ابائي ندارم، اكنون تنها مي‍خواهم ناسزا بگويم، به همه كس حتي خدا، خدايتان! چون ديگر من انسان نيستم! با تو هستم اي كور مال، كورمال، كور: من مقدس نيستم! حتي مسيح نيستم! عيسي مسيح (Jesus Christ) نيستم! و نه حتي مسيح مقدس (masihe MOGHADAS)؛ اين‌ها را تو براي خودت ساختي و به من نسبت دادي. من اينجا در كمال بيماري و عدم صحت عقل(!) از انسانيت استعفاء مي‌دهم و اعتراف مي‌كنم به اشتباهم كه در تمام عمرم تا كنون تحت لواي اين پرچم زيسته‌ام – انسانيت(!). به من مي‌گويند صريح باش و در كمال كج‌فهمي و حماقت و ابلهي، ناداني خود را به من نسبت مي‌دهند. آري اكنون من پسمانده‌ي گنديده‌ي شريفِ روح‌هاي ناداشته‌تان هستم كه در برار پستي‌تان قد علم كرده‌ام – و البته در برابر خويش: صراحت را چه معني مي‌كني؟ اكنون زمان پاسخگويي توست؛ تويي كه بر گاري‌واره خويش مي‌نشيني و سبك مي‌گذري و نشيمن‌گاهي جز مبل نمي‌شناسي؛ صراحت را – آيا تا به حال – به دهان خود مزمزه كرده‌اي؟ مي‌داني چه طعمي مي‌دهد؟ به طعم مردار مي‌ماند: آن گاز آخري كه به ته‌مانده بستني يخي شاه‌توتي – 75 توماني – خود ميزني در حالي كه كودكي به گمانم چهار، پنج ساله با پاي برهنه و مشتي آدامس در دست، دويست، سيصد متري را به دنبالت دويده بود تا با زبان نداشته‌اش به تو بفهماند كه گاز آخرش را به من بده؛ و تو خودت را گرفته‌اي و نگاه نمي‌كني: "آدامس نمي‌خواهم": طعم لجن شاه‌توت دل‌چسپ است، نه؟ راستي بي‌خيال اين‌ يك مشت شعار تكراري، بگو ببينم، از خانه تهران و ويلاي شمالتان چه خبر؟ هوا هم خيلي گرم شده نه؟

از زبان خودت مي‌گويم – چون من ديگر انسان نيستم! – برو پائولو كوئيلو بخوان – كيمياگرش را مي‌گويم – يادم هست چند وقت پيش كه انسان بودم خواندم كه زندگي فهميدن زبان نشانه‌هاست... حالا مي‌تواني بروي، به خدايت بگويي: احمق! صريح حرف بزن، به طعم لجن بستني شاه‌توتي! – هر چند مي‌دانم براي شاه‌توت مال كردن كارها و حرف‌هايت هميشه چيزي در آستين داري و باز مي‌آيي و چهارتا مي‌گذاري توي كاسه‌ام! چكار مي‌شود كرد آخر مجبوري؛ انساني! – حتي ديگر مردانگي(!) هم برايم نمانده: خدايتان مرا نيامرزد! باز ديروز بستني شاه‌توتي خوردم، حتي چند قطره ريخت روي كيفم و من هم جايتان خالي همه را مثل سگ ليسيدم!

راستي هنوز هم فلسفه مي‌خواني؟ ...ادامه بده: آخرت بهتر از من نمي‌شود: مي‌آيند همين كورسو چراغ را هم از دستت مي‌گيرند تا در اين ظلمات كوردلان بيايند و تنه بزنند و سبوي روي دوشت را هم بشكنند!

به فلسفه رسيديم، مي‌خواهي بداني فلسفه چيست؟ فلسفه يعني تا كلاس سوم بيشتر درس نخوانده باشي و وقتي يكي بخواهد از نو به تو درس بدهد، پدر و مادرت آدامس‌هاي لعنتي را باز به دستت بدهند: ابله فكر شكمت باش باز تو هوايي شدي؟ - البته مقصود اين است كه: "ماستت را بخور برادر چه كار به اين كارها داري؟ يا به طور صريح بگويم كه تو هم متوجه شوي!: منظور اين بوده كه: حيوان جويت را بخور، تراوش افكارت گند مي‌زند ته طويله!

حالا شروع كن به فرار كردن، تند تند، آنقدر نادان و كوته فكري كه نمي‌فهمي فقط داري از آينه دور مي‌شوي: تصوير توي آينه خودت بودي! آنقدر ضعيف باش كه خودت را گول بزني و فكر نكني كه با لجن‌مال كردن و لاپوشاني گذشته‌ات فقط سرت را توي برف فرو كرده‌اي و جز اين هيچ اتفاق اضافه‌اي نيافتاده، از اشتباهاتت فرار كن و بعد بگو بهترين كاري بود كه مي‌توانستم انجام دهم، تو راه‌حل بهتري داري؟ راه حل من همين است كه مي‌بيني: پاي اشتباهم هنوز كه هنوز است ايستاده‌ام و دارم تاوان جبر خداوندتان را مي‌دهم! خودم را دفن كردم و انسانستم را! از خودم به يك سنگينه كه از دل تاريخ بيرون كشيده بودم اكتفا كردم و حالا اين هم كه ترك، ترك شده و دارد خرد مي‌شود: بايد از زندگي هم استعفا دهم، اما بايد راهي برايش پيدا كنم به غير از خودكشي؛ نمي‌خواهم مثل يك احمق ضعيف بميرم، اول بايد حقم را بگيرم و بعد در كمال قدرت تكه‌تكه مي‌شوم و خرد... شايد هم حقم را بتوانم با تكه‌تكه و خرد شدن بگيرم!

تو هم فكر كن گذشته‌ات را دور ريخته‌اي اما حقيقت اين است كه آن را در خودت دفن مي‌كني و كم‌كم مي‌شوي يك گور زنده – مثل من – بعد بايد بروي فلسفه بخواني تا پوستت كلفت شود: مبادا ترشحات متعفن اجساد خاطرات درونت به بيرون تراوش كند و آن لباس خوشگلت را كثيف كند، آبرويت مي‌رود؛ محض احتياط لباس را طوري انتخاب كن كه خوش‌نويسي‌هاي روي سنگ قبر مشخص باشد. كلاس دارد آخر:خوش‌نويسي روي سنگ گرانيتي اعلا؛ لوازم سفر آخرت فراهم است ديگر...؛ يك سنجاق سينه گل‌گلي قشنگ هم بزن يك گوشه لباست عوض دسته گل روي سنگ؛ گلاب هم كه ديگر قديمي شده: ضايع است – از آن ادكلن خارجي كه از دبي گرفنه بودي به خودت بزن.

اصلا بيا راحتت كنم و فلسفه را توي يك جمله يادت بدهم: براي طلب ارث بايد برادريت را ثابت كني؟ خوب براي اثبات برادري طلب ارث مي‌كني! و طرف اين وسط آنقدر گيج مي‌خورد كه خودش، خودش را ة[...]پيچ مي‌كند! اصلا نمي‌دانم شايد تو سنگينه شده باشي و من يك گور زنده: خيلي وقت است كه ديگر هيچ چيز نمي‌فهمم: تو نميري اصل جنس شده‌ام: نفهمِ نفهم: اصل خر!

فكر كنم امين راست مي‌گفت: انگار خدا مرده: ديروز توي تشييع جنازه يك مشت خرمگسِ بد تركيب كه كت‌و‌شلوار سياه پوشيده بودند و كراوات راه‌راه سياه و سفيد بسته بودند، زير جنازه را گرفته بودند، به اميد اينكه يك جوري يك چيزي از جنازه بكَنند! و همه‌اش زمزمه مي‌كردنند: طفلك مرد خوبي بود – احمق‌ها حتي معني خوب را نمي‌دانند! الان من كه ديگر راحتم – چون ديگر انسان نيستم - : اِنُي الَيٌ راجع! – شما هم برويد لابد انٌكم اليكم راجعون...! حالا فكر مي‌كنم مشكلاتتان حل شده باشد. حالا هي بيا و اسمت را بگذار خدا يكتاست، الان لابد بايد اسمت را بگذاري: خدا... – ببخشيد در مسائلي كه به من مربوط نيست دخالت نمي‌كنم!

راستي انگار حق با تو بود كه امام زمان را قبول نداشتي، من هم يواش يواش دارد باورم مي‌شود – اصلا شايد من خودم امام زمان باشم! از نبوت كه خودم را خلع كردم، بالاخره بايد به زور مسندي براي خودم جور كنم، بالخره زندگي خرج دارد! – طفلك رفته خورشيد پشت ابر شده، نورش كه درست و حسابي به ما نمي‌رسد، چشم‌هايمان را هم مي‌زند! محض اينكه يك  دفعه ابر كنار نرود و آفتاب‌مهتاب، خورشيد را نبينند، خدا گفته باد هم نوزد: وسط تابستاني بد جوري هوا دم كرده: نگفتي ويلاي شمال به راه است يا نه؟

الان اين را هم بگويم كه اصلا انتظار ندارم بنشينيد و فكر كنيد – عاقل تر از اين حرف‌ها هستيد كه نياز به فكر كردن روي اين مزخرفات را داشته باشيد – الان فقط بايد بيائيد و من رت نصيحت كنيد، راه پيش پايم بگذاريد و آنها كه عاقل تر هستند بيايند و فحش بدهند، ثواب دارد به خدا!

اصلا بي‌خيال، جدي نگيريد، همين فردا من هم دوباره مي‌شوم مثل شما، و سرم را مي‌اندازم پايين و ماستم را مي‌خورم...