تا به حال خاكستر نور ديدهاي؟ آيا تا به حال به آينهات خاكستر نور ماليدهاي؟ من اين كار را كردم، و در كمال جرات - كه آن هم از نهايت وحشتم ناشي بود – در آن نگريستم! ميداني چه ديدم؟ خودم را، من خودم را ديدم، خودي را كه زير نقابي كه تو برايم ساخته بودي – و البته خودم هم – پنهان بود را ديدم؛ خودم را ديدم، كه هيچ نبودم جز خودم. و جز اينها ديدم سردابهاي دانايي، پستوهاي فهم، مردابهاي انسانيت، گندابهاي دانش و ماندابهاي معرفت؛ باغهاي شهوت، بوستانهاي طمع، دشتهاي آز و قلههاي درندگي: عمري به دنبال اينها گشتهايم و جز اينها نياندوختهايم: مشتي رهتوشه متعفن براي راههاي باتلاقي و زيستن چون ابلههان و احمقان و نامش را گذاشتيم انسانيت و كم بود: جمعش كرديمش: اجتماع، اجتماع بشري و ديگر كثافاتمان كامل شد. ديگر از هيچ چيز و هيچ كس ابائي ندارم، اكنون تنها ميخواهم ناسزا بگويم، به همه كس حتي خدا، خدايتان! چون ديگر من انسان نيستم! با تو هستم اي كور مال، كورمال، كور: من مقدس نيستم! حتي مسيح نيستم! عيسي مسيح (Jesus Christ) نيستم! و نه حتي مسيح مقدس (masihe MOGHADAS)؛ اينها را تو براي خودت ساختي و به من نسبت دادي. من اينجا در كمال بيماري و عدم صحت عقل(!) از انسانيت استعفاء ميدهم و اعتراف ميكنم به اشتباهم كه در تمام عمرم تا كنون تحت لواي اين پرچم زيستهام – انسانيت(!). به من ميگويند صريح باش و در كمال كجفهمي و حماقت و ابلهي، ناداني خود را به من نسبت ميدهند. آري اكنون من پسماندهي گنديدهي شريفِ روحهاي ناداشتهتان هستم كه در برار پستيتان قد علم كردهام – و البته در برابر خويش: صراحت را چه معني ميكني؟ اكنون زمان پاسخگويي توست؛ تويي كه بر گاريواره خويش مينشيني و سبك ميگذري و نشيمنگاهي جز مبل نميشناسي؛ صراحت را – آيا تا به حال – به دهان خود مزمزه كردهاي؟ ميداني چه طعمي ميدهد؟ به طعم مردار ميماند: آن گاز آخري كه به تهمانده بستني يخي شاهتوتي – 75 توماني – خود ميزني در حالي كه كودكي به گمانم چهار، پنج ساله با پاي برهنه و مشتي آدامس در دست، دويست، سيصد متري را به دنبالت دويده بود تا با زبان نداشتهاش به تو بفهماند كه گاز آخرش را به من بده؛ و تو خودت را گرفتهاي و نگاه نميكني: "آدامس نميخواهم": طعم لجن شاهتوت دلچسپ است، نه؟ راستي بيخيال اين يك مشت شعار تكراري، بگو ببينم، از خانه تهران و ويلاي شمالتان چه خبر؟ هوا هم خيلي گرم شده نه؟
از زبان خودت ميگويم – چون من ديگر انسان نيستم! – برو پائولو كوئيلو بخوان – كيمياگرش را ميگويم – يادم هست چند وقت پيش كه انسان بودم خواندم كه زندگي فهميدن زبان نشانههاست... حالا ميتواني بروي، به خدايت بگويي: احمق! صريح حرف بزن، به طعم لجن بستني شاهتوتي! – هر چند ميدانم براي شاهتوت مال كردن كارها و حرفهايت هميشه چيزي در آستين داري و باز ميآيي و چهارتا ميگذاري توي كاسهام! چكار ميشود كرد آخر مجبوري؛ انساني! – حتي ديگر مردانگي(!) هم برايم نمانده: خدايتان مرا نيامرزد! باز ديروز بستني شاهتوتي خوردم، حتي چند قطره ريخت روي كيفم و من هم جايتان خالي همه را مثل سگ ليسيدم!
راستي هنوز هم فلسفه ميخواني؟ ...ادامه بده: آخرت بهتر از من نميشود: ميآيند همين كورسو چراغ را هم از دستت ميگيرند تا در اين ظلمات كوردلان بيايند و تنه بزنند و سبوي روي دوشت را هم بشكنند!
به فلسفه رسيديم، ميخواهي بداني فلسفه چيست؟ فلسفه يعني تا كلاس سوم بيشتر درس نخوانده باشي و وقتي يكي بخواهد از نو به تو درس بدهد، پدر و مادرت آدامسهاي لعنتي را باز به دستت بدهند: ابله فكر شكمت باش باز تو هوايي شدي؟ - البته مقصود اين است كه: "ماستت را بخور برادر چه كار به اين كارها داري؟ يا به طور صريح بگويم كه تو هم متوجه شوي!: منظور اين بوده كه: حيوان جويت را بخور، تراوش افكارت گند ميزند ته طويله!
حالا شروع كن به فرار كردن، تند تند، آنقدر نادان و كوته فكري كه نميفهمي فقط داري از آينه دور ميشوي: تصوير توي آينه خودت بودي! آنقدر ضعيف باش كه خودت را گول بزني و فكر نكني كه با لجنمال كردن و لاپوشاني گذشتهات فقط سرت را توي برف فرو كردهاي و جز اين هيچ اتفاق اضافهاي نيافتاده، از اشتباهاتت فرار كن و بعد بگو بهترين كاري بود كه ميتوانستم انجام دهم، تو راهحل بهتري داري؟ راه حل من همين است كه ميبيني: پاي اشتباهم هنوز كه هنوز است ايستادهام و دارم تاوان جبر خداوندتان را ميدهم! خودم را دفن كردم و انسانستم را! از خودم به يك سنگينه كه از دل تاريخ بيرون كشيده بودم اكتفا كردم و حالا اين هم كه ترك، ترك شده و دارد خرد ميشود: بايد از زندگي هم استعفا دهم، اما بايد راهي برايش پيدا كنم به غير از خودكشي؛ نميخواهم مثل يك احمق ضعيف بميرم، اول بايد حقم را بگيرم و بعد در كمال قدرت تكهتكه ميشوم و خرد... شايد هم حقم را بتوانم با تكهتكه و خرد شدن بگيرم!
تو هم فكر كن گذشتهات را دور ريختهاي اما حقيقت اين است كه آن را در خودت دفن ميكني و كمكم ميشوي يك گور زنده – مثل من – بعد بايد بروي فلسفه بخواني تا پوستت كلفت شود: مبادا ترشحات متعفن اجساد خاطرات درونت به بيرون تراوش كند و آن لباس خوشگلت را كثيف كند، آبرويت ميرود؛ محض احتياط لباس را طوري انتخاب كن كه خوشنويسيهاي روي سنگ قبر مشخص باشد. كلاس دارد آخر:خوشنويسي روي سنگ گرانيتي اعلا؛ لوازم سفر آخرت فراهم است ديگر...؛ يك سنجاق سينه گلگلي قشنگ هم بزن يك گوشه لباست عوض دسته گل روي سنگ؛ گلاب هم كه ديگر قديمي شده: ضايع است – از آن ادكلن خارجي كه از دبي گرفنه بودي به خودت بزن.
اصلا بيا راحتت كنم و فلسفه را توي يك جمله يادت بدهم: براي طلب ارث بايد برادريت را ثابت كني؟ خوب براي اثبات برادري طلب ارث ميكني! و طرف اين وسط آنقدر گيج ميخورد كه خودش، خودش را ة[...]پيچ ميكند! اصلا نميدانم شايد تو سنگينه شده باشي و من يك گور زنده: خيلي وقت است كه ديگر هيچ چيز نميفهمم: تو نميري اصل جنس شدهام: نفهمِ نفهم: اصل خر!
فكر كنم امين راست ميگفت: انگار خدا مرده: ديروز توي تشييع جنازه يك مشت خرمگسِ بد تركيب كه كتوشلوار سياه پوشيده بودند و كراوات راهراه سياه و سفيد بسته بودند، زير جنازه را گرفته بودند، به اميد اينكه يك جوري يك چيزي از جنازه بكَنند! و همهاش زمزمه ميكردنند: طفلك مرد خوبي بود – احمقها حتي معني خوب را نميدانند! الان من كه ديگر راحتم – چون ديگر انسان نيستم - : اِنُي الَيٌ راجع! – شما هم برويد لابد انٌكم اليكم راجعون...! حالا فكر ميكنم مشكلاتتان حل شده باشد. حالا هي بيا و اسمت را بگذار خدا يكتاست، الان لابد بايد اسمت را بگذاري: خدا... – ببخشيد در مسائلي كه به من مربوط نيست دخالت نميكنم!
راستي انگار حق با تو بود كه امام زمان را قبول نداشتي، من هم يواش يواش دارد باورم ميشود – اصلا شايد من خودم امام زمان باشم! از نبوت كه خودم را خلع كردم، بالاخره بايد به زور مسندي براي خودم جور كنم، بالخره زندگي خرج دارد! – طفلك رفته خورشيد پشت ابر شده، نورش كه درست و حسابي به ما نميرسد، چشمهايمان را هم ميزند! محض اينكه يك دفعه ابر كنار نرود و آفتابمهتاب، خورشيد را نبينند، خدا گفته باد هم نوزد: وسط تابستاني بد جوري هوا دم كرده: نگفتي ويلاي شمال به راه است يا نه؟
الان اين را هم بگويم كه اصلا انتظار ندارم بنشينيد و فكر كنيد – عاقل تر از اين حرفها هستيد كه نياز به فكر كردن روي اين مزخرفات را داشته باشيد – الان فقط بايد بيائيد و من رت نصيحت كنيد، راه پيش پايم بگذاريد و آنها كه عاقل تر هستند بيايند و فحش بدهند، ثواب دارد به خدا!
اصلا بيخيال، جدي نگيريد، همين فردا من هم دوباره ميشوم مثل شما، و سرم را مياندازم پايين و ماستم را ميخورم...