تفکیک - 3/5/85
يك چيزي داشت زير گلويم سنگيني ميكرد،داشتم كمكم احساس خفگي ميكردم. يك دفعه چشمهايم را باز كردم و برگشتم – انگار كه از كابوسي پريده باشم -، خودم را ديدم كه بالاي سر خودم ايستاده بودم. يك كتوشلوار ذغالي با دوخت بخيه درشت تنم بود؛ روي آن يك باراني سياه پوشيده بودم و دكمههايش را تا كمي بالاتر از كمربندم بسته بودم؛ - هوا سرد بود: - يقه باراني را داده بودم بالا؛ از فرط سرما دستهايم را توي جيبم چپانده بودم، اما مشخص بود دستكش هم دستم است. آرام به طرفم خم شدم، دست راستم را از جيبم بيرون آوردم و به طرفم – كه هنوز روي زمين ولو بودم – دراز كردم؛ توي سايهروشن نور ماه كه از لاي شاخههاي عريان درختان ميتابيد و در مهآلودگي هوا گنگ و بيرمق ميشد، ميتوانستم لبخند ملايمي را كه بيشتر، از چشمانم بيرون ميتراويد تا از لبانم را ببينم. بياختيار دستم را دراز كردم و دستم را گرفتم؛ بعد با يك حركت محكم، قامتم را راست كردم، خودم را بلند كردم و بالا كشيدم. دستكش دست راستم را در آوردم و همانطور كه لبخند و صميميت در چشمانم موج ميزد شروع كردم به تكاندن خاكوخلي كه روي شلوار جين و پيراهن آبي آسمانيام جا خوش كرده بودند – انگار اينگونه ميخواستم به خودم بگويم: "ترا از كنگره عرش ميزنند صفير...". همينطور بهت زده داشتم خودم را نگاه ميكردم - : اصلا چرا توي اين سرما بخار نفسهايم مشخص نبود؟ - دستكشم را دستم كردم، با دو دست دو بازويم را گرفتم و به نشانه اميد دادن فشردمشان و بعد با دست راست ضربهاي آرام ولي پر، به بازوي دست چپم زدم؛ باز هم همان لبخند عجيب و دوستداشتني؛ بعد آرام برگشتم و همينطور كه داشتم آرام توي مه هوا و تاريكي سايهها گم ميشدم، يقه باراني را صاف كردم و بعد دستم را دوباره كردم توي جيبم و بعد آرام ميان سايه درختان گم شدم...

□
برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم، جا خوردم: روي يك تكه سنگ مرمر ولو بودم – يك شلوار جين و يك پيراهن آبي آسماني تنم بود. صورتم يكوري بود و ناحيهاي زير آن خيس ِ خيس بود. يك سگ آن طرفتر بين كپه خاك و درخت بالاي سرم كز كرده بود و داشت همينطور من را نگاه ميكرد...
روي سنگ نوشته بود:
So, such way goes on
And every body will die
Either of body or soul
متوفي: [...]
تاريخ تولد: [...]
تاريخ فوت: 4 جولاي 2006
علت وفات: حادثه روزگار
□
يكهو يادم آمد كه چند سالي هست كه اينجا پاتوقم شده و هي شب و روز ميآيم اينجا. ديگر از بوي نم، يا تاريكي يا وهم قبرستان هيچ وحشتي نداشتم، ميآمدم مينشستم پاي قبر و به اسم روي آن – [...] – خيره ميماندم و خاطرات گذشتهام را مرور ميكردم، نميفهميدم ايراد كار كجا بود كه مرد، نميدانم شايد هم خودكشي كرده بود! - اصلا چند وقتي بود كه نه حافظهام درست ياري ميكرد و نه فكرم درست كار ميكرد: خيلي وقت بود كه ديگر چيزي نميفهميدم – نميدانم شايد هم خودم كشته بودمش...
□
بعضي وقتها نيمه شب چشمم را باز ميكردم و ميديدم روي قبر افتادهام و زير سرم و روي صورتم همينطور خيس است و تا ميآمدم تكاني بخورم ميديدم شبهي خزيد توي تاريكيها – آخرش هم نفهميده بودم قضيه از چه قرار است – چند باري خودم را زده بودم به خواب: نزديك ميشد، اما هيچگاه از توي تاريكيها بيرون نميآمد. نميدانم توي آن تاريكي چطور ميفهميدم كه به من زل زده – شايد از سو و برق چشمهايش (؟) – نميدانم – گفتم كه: چند وقتي... – شايد هم زل زده بود به قبر...
□
ديگر عادتم شده بود كنار قبر مينشستم و با گذشته روي حال را قلم ميگرفتم: معمولا طرح ميزدم، آدم، گنجشك، درخت هر چه كه دستم ميآمد... اصلا هم حال آن را نداشتم كه پا شوم و به فردا بروم! ...
□