... - 85/4/23
هيچ كس دستان نياز من را نگرفت، حتي خدايتان! با تمام وجودم و با نهايت توانم رشد كردم و شاخه و برگ گستراندم و ريشه دوانيدم، اما هيچ بدست نياوردم: هواي متعفن و مسموم جانم را فسرد، و كرم انديشههاي راكد و گنديده ريشههايم را جويد: نيازم به عطش بدل شد، عطش به جنون، جنون به عصيان و كنون عصيانم زبانه ميكشد، شعلههاي عصيانم تا به عرش را ميپيمايد، اما گويي خدايتان در منزل نيست! – God has gone fishing…
□
بايد هرچه زودتر كار را تمام كنم، ديگر هيچ دريايي را نيست ياراي خاموشانيدن عصيان مرا – بايد پيش از آنكه عزيزانم را به آتش بكشم، خاموشم؛ مرگِ يكباره آتش درونم را آزاد ميكند – و اكنون ميفهمم چرا نميتوانم بميرم! – نبايد آخرين بقاياي شريف را كه در ميان اين لجنزار مدعيان پاكباني بيرمق ميجنبد را به آتش كشم، شايد اميدي باشد! – از من نمانده، جز اين نجواي خرفتم كه آفت ارواحتان شده؛ كنون كه جز جويدن افكارتان و نشخوار پسمانده روحم هنري ندارم، كنون كه حتي ديگر انسان نيستم و مطرود جمع شما خدايگان مبارك و نوراني، كنون كه از من هيچ نمانده جز آتشي كه شعلهور است و زبانه ميكشد – و من آخرين سنگرتان هستم – شما بقاياي شريف و هميشه دائن بر من! – كنون بايد به قعر روم و در خاطرتان محو شوم.
پس اكنون خواهم رفت با جنون و عصيان خويش – ديوانهوار – پائينتر و پائينتر... ايمن بنشينيد دوستان – شما آخرين اميدان زمين سرگردانيد! – من آهسته آهسته پائين خواهم رفت و آرام محو خواهم شد – نابود – و شعلههاي پستي خويش را نيز به پائين خواهم كشيد – تا خاموش – اما نه لختي به من مجالي دهيد... هنوز نه... زمان پايكوبي بر مزار من نيز فرا خواهد رسيد، اما كنون سوداي آخريني دارم: بايد بار دينم به شما را سبكتر كنم: رحم كنيد بر آخرين پسمانده روحم! شرافت اندكي در من مانده، بايد زنگارش بزدايم؛ نه، نه، عنان نميپيچم: خواهم رفت اما چنان كه عهد كردهام آهسته آهسته. در اين واپسين دم من شما را مصون ميدارم از خويش، اما آيا نديدهايد آتشفشان خاموشي كه سالها خاكستر ميپراكند، تا مبادا طغيان كند؟ آخرين نجواهاي مرا نيز مشنيده گيريد، اي بزرگان. من آنچنان كه عهد كردم هر روز خاموشتر از دي خواهم بود: كمرنگتر...