عمريست كه با استخوان‌هاي پوسيده زندگي كرده‌ايم و  ترس دور شدن از اصالت‌هامان، پس‌مانده‌ي گنديده‌ي گوشت را به تنمان چسبانده. ديگر چه فرقي مي‌كند پايي كه نتواني رويش تكيه كني: باشد يا نباشد؟ آيا بايد به ناخن، گنديده‌ي متعفن چسدمان را بر خاك و خار و سنگ و لجن فرو كشيم تا مگر...؟ يا بايد رها كردن، برخاستن از خويش و ...؟ مي‌گفت:"چه فرقي مي‌كند وسوسه سيب يا حوا: وقتي كه آدم نباشي؟!" آيا آدم براي سيب و حوا يا آنان براي...؟ وقتي كه ريشه‌هايت گسسته بايد بايستي تا شايد دوباره ريشه كني يا مي‌بايد فتاد تا دانه‌هاي جوان بر سر شاخه...؟ وقتي كه كالبدي كه عمري در آن زيسته بودي، فاسد شد و متعفن، مرد، گنديد؛ حال آنكه هيچ كس كالبدي نو برايت نشد؛ حتي...، مي‌بايست...؟