پشت بزرگراه - 4/5/85
كسي در كوچه نبود، هوا تاريك بود، جز صداي بزرگراه كه از پشت خانهها به گوش ميرسيد، صداي ديگري نبود،زير سايه روشنهاي چراغهاي گازي سديم – كه زرد-نارنجي مينمود – به راه افتادم: سايه، روشن، سايه، روشن... گلوي خودم را محكم چنگ زده بودم و به دنبال خودم ميكشيدم، سايه، روشن، سايه، روشن، سايه، سايه! : زير يك لامپ شكسته ايستادم، چند سوسك با صداي قدمهايم سريع به گوشهاي خزيدند، در سطل حلبي را كه برداشتم ضيافت ده-پانزده مگس بههمخورد. بوي گند و ترشيده آشغالهاي توي سطل با بوي تعفنم به هم آميخت و در دماغم پيچيد: احساس كردم تمام دماغم و جدار قدامي مغزم تا پشت سرم آتش گرفت و سوخت: سرم را عقب كشيدم، يك نفس عميق: خودم را جلو كشيدم و از سر داخل سطل چپاندم، جا نشدم: پايم را روي سرم گذاشتم و فشار دادم – بايد از دست اين بوي تعفن راحت ميشدم – محكمتر فشار دادم: چشمهايم زير پايم مثل يك بادكنك باد شد و زد بيرون و جدار جمجمهام مثل يك تخممرغ: چِرق: مايع-جامد شيري رنگي كه قطعات متمايل به خاكستري در آن بود زد بيرون، ادامه دادم: باقي بدنم را هم در سطل چپاندم و با پا فشار دادم: بدن بيقوارهام بيقوارهتر شد؛ همينطور صداي چرق، چرق زير پايم شنيده ميشد و در بعضي جاها زير پوستم خونمردگي پيدا شد. محكمتر فشار دادم؛ پاهايم را گرفتم و دور محيط داخلي سطل چرخاندم و سريع در سطل را گذاشتم.
