همچون كودكي مي‌مانم كه كودكانگي خويش را در دوردست‌ها نظاره مي‌كند و چه دوردست است اين روياي شيرين و ميان من و تاريخ هزاران پل شكسته است که بر دوش زمان سنگيني مي‌كند.

اي‌كاش كودكي مي‌شدم و به آغوش مادرم بازمي‌گشتم و او مرا سخت و پر مهر در آغوش خود مي‌فشرد تا با هر ضربان قلبش روحي بازان و نوباره در رگ ‌هاي سرد و فسرده‌ام ريزد.

گريزان پاي از چه مي‌روي؟ مسلك زمان همواره همين بوده است: دشمني دوست‌تر! با صد ضربت شمشير آخته زخمت مي‌زند و ديگر بار چون دايه‌اي دلسوز بر بالينت نشيند و مرهم بر زخم‌هايت بنهد؛ كه چون كوزه‌گري را ماند كه هر زمان دايم كوزه‌هاي خويش را مي‌شكست و باز بند مي‌زد...

و چه تنها و بي‌خويشتن بر كناره‌هاي خويش نشسته‌ام...

و چه بي‌چشم در آيينه‌ها نگريسته‌ام كه خويش را هيچ نديده‌ام كه چه تنها و بي‌خويشتن بر كناره‌هاي خويش نشسته‌ام...

و چه آگاه و بينا گذشته‌ام، سبك، از آيينه‌هاي دانا كه نديده‌ام كه در غم و سوگ ناديده خويشتن خويش كه تنها و بي‌خويشتن بر كناره هاي خويش نشسته است، پي در پي و بي‌قاب مي‌شكنند.

نه ديگر مرا مجال بازگشت نيست، زمان از پس سخت تازان مي‌آيد، پل‌ها شكسته، كودكانگي‌ام از كودكي‌ام رخت بربسته...