زود مرنج!
زود مرنج پريشفتهي من! – پريگون ِ پريشان ِ آشفتهي من! – زود مرنج، بگذار احساس دلت نفسي تازه كند و انديشهات گامي از مسكن چون قالب خويش - به تن در كرده – فراتر رود؛ لختي بيانديش...
اين عادت بشر است كه زود قضاوت كند و خود را از زير بار آشفته انديشههاي ناسامان كه هر آينه به سوي او ميتازند، وا رهاند – بسا ديدهاي مردماني را كه همهي آنچه را كه سالها از پس هم با مشقت بسيار ساخته و پرداختهاند، آني، متلاشي ميكنند بيآنكه نظري به عمارت شكوهمند خويش افكنده باشند. و چون در شگفت، از اين كردار ميپرسي، ميشنوي: «بگذار تكليفمان با خودمان مشخص باشد! تا كي چند و چون، كه چه بوده و چرا؟» يا به عادت: «مرگ يكبار و شيون...»؛ بيآنكه حتي باري به اين مثل انديشيده باشند – اينها نشخوار تهماندهي انديشههاي خشك اما گنديدهايست، كه بهايي براي انسان قايل نيستند: هر پسماندْانديشهاي كه پيش روي فكرشان آيد ميبلعند بيآنكه بنياني را برايش جستجو كرده باشند. تو خود را اسير اين روشنبينيهاي كور مكن؛ ايمانت را در برابر تاراج خزان انديشههاي مسموم – كه نميآيند مگر روح و جانت را مسموم و آلوده سازند و ذره ذرهي اعتقادت را به تاراج برند - بهخود وا مگذار و همواره به ياد داشته باش كه «اطمينان – اگرچه خود چشمهاي جوشان – قطرهقطره ميچكد و – اگرچه اقيانوسي ژرف – به يكباره تهي ميگردد.»
همواره بيانديش و بسنج، شايد كه آنچنان نبوده كه گويا ميپنداري؛ زماني را بياساي، تا انديشهات فرصتي را براي لمس آنچه كه هست بيابد...
زود مرنج و از خشم و دلگيري كاري مكن...