سیزده
<سيزده!>
<يك>
خداحافظ!
- آخرين حرفش بود كه اول صفحه نوشته بود -
حال قدم زدن روي پشتبام را داري؟
انگار از ارتفاع منفي سيزده طبقه، داري صدايم ميكني.
<\يك>
<دو>
سيزده طبقه را - با اشتياقي عجيب!
فرو آمد...
و دوازده روز را در كش و قوسي گنگ
- ميان سيزده پزشك و پرستار -
-- بيهوش --
سپري كرد
و در سيزدهمين روز كه چشم گشود
تازه فهميد كه او سيزده ماه
و سيزده روز
و سيزده ساعت پيش بوده كه تركش كرده!
به سوي مقصدي نامعلوم
در پشت كوههاي سيزدهگانه
كه شايد پاي سيزده ماههي شتران هم بدان جا نرسد
و تصميم گرفت
كه به نشانه،
سيزده گل زرد ِ سيزده پر را
در گلدان جلوي ايوان طبقه دوازدهم بكارد
و تازه بعد از سيزده سال بود
كه ميفهميد كه چرا ساعت ِبزرگ ِشماطهدار ِقديمي ِ
پايين ِ پلههاي ِچوبي ِ خانهي ِ مادربزرگ
- كه آن هم سيزدهتاست -
هر نيمه شب تنها با
دوازده زنگ به پيشباز فردا ميرود
- به وقت گرينويچ،
دهكدهي سرسبز كوچكي كه ميگويند
صدوشصتونه درخت اطرافش را فرا گرفتهاند
و
تا سيزده كيلومتري آن هيچ آبادياي نيست –
و برايش جالب بود كه حتي،
بهار در پايان دوازدهمين ماه سال آغاز ميشود!
و به يادآورد...
كه سيزده ساله بود كه پاي يك درخت صدوشصتونه ساله
عاشق شد...
و او گفت كه سيزده سالگي سن خوبي براي عاشق شدن نيست.
اما او سيزده سال دوام آورد و پاي حرفش ايستاد
كه سيزده هم عدد خوبيايست براي شمارهي
مرغ عشقهاي توي قفس باغوحش
□
و هر روز سيزده نوبت
با خودش جدول ضرب تمرين ميكرد:
سيزده، سيزده تا؟
و بعد هم سيزده را با آن جمع ميزد!
شايد چون نميخواست صدوهشتادودو سالگي آن درخت را به ياد بياورد.
<\دو>
<\سيزده!>